سفارش تبلیغ
صبا ویژن
لازم ترین دانش بر تو آن است که صلاح دینت را به تو نشان دهد و مایه تباهی اش را برایت روشن سازد . [امام علی علیه السلام]
لوگوی وبلاگ
 

دسته بندی موضوعی یادداشتها
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :9
بازدید دیروز :17
کل بازدید :65342
تعداد کل یاداشته ها : 53
99/4/20
11:27 ع

افکند درجان خدای بی نیاز

یاد خود شرط دلآرام است وناز

تاشود آن دیده روشن ازحضور

خدمت ساقی سکوت آرد نماز

                                         (خادم)

 

از روزن خورشید درباره هستی‏  شناسی«ذکر»(بخش اول)

ویلیام  چیتیک

علیرضا رضایت

 

ذکر به مثابه زبان دل،معنادارترین گونه‏ تَعامل انسان با خداست که همواره مدِّ نظر عرفا و متصوفه بوده است.در نظر اهل‏ عرفان و تصوف،ذکر به عنوان دیالوگ، عامل شناخت انسان از خود و خداست. این واژه به معنای«به یاد خدا بودن»، صرفا زبانی نیست؛از این روست که در نظر اهل سلوک،بعضا سکوت نیز سرشار از ذکر است.ذکر نشانه است؛نشانه تعالی‏ و لیاقت موهوبی انسان؛لیاقتی که آدمی‏ می‏تواند به واسطه آن مخاطب خدا قرار گیرد.در یک کلام،ذکر بازکردن دریچه‏ وصل برای نشستن در حضور بی‏نهایت‏ و شنیدن کلام محبوب است.به تعبیر قرآنی:«فاذکرونی اذکر کم».

این مقاله‏ گذری دارد بر هستی ‏شناسی این مفهوم با مراجعه به آیات،احادیث و آثار ابن عربی.

بگذارید کلام را با حدیثی از پیامبر اسلام(ص) آغاز کنم که به اختصار بیانگر برداشت اساسی‏ اسلام از انسان و جهان است؛«الدنیا ملعونه، ملعون مافیها الا ذکر اللّه».به منظور بیان‏ پاره‏ ای از معانی نظری و علمی«ذکر اللّه»،ابتدا مروری داریم بر مفهوم ذکر در قرآن و سپس‏ برخی تعالیم ابن عربی‏[در این خصوص‏]را بررسی می ‏کنیم.سنت اسلامی ریشه در علم دارد.این‏ ریشه ‏دار بودن به آشکارترین وجه ممکن‏ در نخستین شهادت این دین(لا اله الا اللّه) متجلی است.این عبارت، مظهر اولین اصل از اصول دین اسلام است؛توحید.اما حتی آنها که با تعالیم اسلام مأنوسند،بعضا فراموش‏ می‏ کنند که«توحید»هیچ ارتباطی به تاریخ‏ ندارد چرا که توحید صرفا بیانگرنحوه هستی‏ اشیاست.تلقی اندیشمندان مسلمان از توحید به مراتب پیچیده‏ تر بوده است؛به اعتقاد آنها توحید،حقیقتی عام و پایدار است.انسان بودن‏ یعنی دریافت شهودی داشتن از این حقیقت‏ و هریک از 124 هزار پیامبری که خداوند فرستاده است؛حامل این حقیقت- که در واقع‏ جوهر پیام او[-خداوند]راتشکیل می ‏دهد- بوده‏اند.توحید صرف‏ نظر از جهان،انسان‏ یا هر چیز دیگر،بیانگر ذات حق است.اما با توجه به اینکه ما موجوداتی انسانی هستیم‏ و جهانی داریم،سنت اسلام حقیقت دیگری‏ را درنظرمی ‏گیرد و آن،وضعیت انسانی است. سنت اسلام این وضعیت انسانی را در دو واژه‏ «نسیان»و«غفلت»به ‏طور خلاصه بیان‏ می ‏کند.گرچه افراد در باطن خود دریافتی‏ شهودی از توحید دارند[با این حال‏]،لزوما نمی‏توانند آن را در ذهن خود مجسم کنند(آن‏ را با ذهن خود دریابند).هم چنین آنها نخواهند توانست توحید را از قوه به فعل درآورند یا به‏ زبان بیاورند و تحقق بخشند.آنها در این راستا محتاج کمک پیامبرانند.این دیدگاه از طریق‏ نبوت(دومین اصل از اصول دین)از بی ‏زمانی‏ به زمانبندی،از اطلاق به امکان و از خدا به‏ تاریخ وارد می‏شود.

«یادآوری»الوهیتی که خداوند به‏ مردم داده است،نخستین کارکرد انبیا به شمار می‏ رود.قرآن هنگامی که از این‏ «یادآوری ‏کننده»سخن می ‏گوید،واژه«ذکر» و مشتقات آن(ذکری،تذکیر،تذکره) را به کار می ‏برد.افزون بر این،پاسخ انسان را به‏ این«یادآوری‏ کننده»با همین واژه توصیف‏ می ‏کند.«یادآوری ‏کنند ه‏ای»که از جانب خدا و به وسیله انبیاء می ‏آید،سبب«یادآوری»از سوی انسان می ‏شود.به کار بردن یک واژه برای حرکتی دو سویه‏ -از خدا به انسان و از انسان به خدا-نمونه بارز دیدگاه توحید مدارانه قرآن است.در واقع،تنها یک نیروی محرک وجود دارد(حتی اگر این‏ نیرو برای ما به صورت دو قوه متفاوت در نظر آید) و این نیرو فعل خداست که در خیر، حقیقت و جمال متجلی می‏ شود.گذشته از این،قرآن نیز آشکارا بیان می‏ کند که«ذکر» -پاسخ انسان به مذکر-صرفا به معنای تصدیق‏ حقیقت توحید نیست؛خود این واژه نیز به‏ معنای«یادآور شدن»است.از جانب انسان، ذکر،هم آگاهی از خدا و هم بیان این آگاهی با زبان-خواه با تکلم و خواه با سکوت-است.اگر«تذکر»اولین کارکرد انبیاء باشد،دومین‏ کارکرد،تدوین تعالیمی است که به مردم این‏ امکان را بدهد تا به گونه‏ ای زندگی کنند که‏ خدا از آنها راضی باشد.قرآن این تعالیم را هدایت(هُدی)می‏نامد. پیروی از انبیاء همان یادآوری خدا در نظر، عمل و کلام است.بنابراین،ذکر عبارت است از اینکه انسان در هر زمان،هر جا و مشغول انجام‏ هر کاری که هست،همواره یاد خدا باشد.

تعبیر ابن عربی از این مسئله چنین است: «الحضور مع المذکور».اگر ما در نظر،عمل یا کلام خود از یاد خدا غافل شویم،آن‏طور که بایسته و شایسته است‏ او را یاد نکرده ‏ایم.قرآن و سنّت،معانی عملی‏ ذکر را در واژه«عبادت»(به معنای پرستش، خدمت و بندگی)جمع ‏بندی کرده ‏اند.عبادت‏ مهم‏ترین تکلیف انسان است.خداوند در قرآن می‏فرماید:«و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون1».به عبارت دیگر،خداوند انسان‏ها را آفرید تا به یاد او باشند و خود را با حقیقتش‏ هماهنگ سازند.آنها این کار را تنها از طریق‏ فهم،ایمان،کلام و کردار درست می‏توانند انجام دهند.ملاک«درستی»نیز میزان فهم، عمل ووجود فرد در محضر خداست.در محضر خدا بودن دقیقا همان«ذکر اللّه»است.

دین اسلام دواصل دارد2؛پس از توحید و نبوت،معاد است که عموما با مرگ و رستاخیز از آن بحث می‏شود.با توجه به اینکه مرگ‏ سرانجام دامان همه را خواهد گرفت و به ناچار همه در پیشگاه خداوند حاضر خواهند شد، معاد را عمدتا«بازگشت اجباری»خوانده اند. اما متکلمان،فلاسفه و معنویت ‏آموزان بیشتر بر«بازگشت اختیاری»تأکید دارند.مراد از بازگشت اختیاری آن است که شرایط وجود ما مستلزم آن باشد که آزادانه و بی‏ درنگ بخواهیم به سوی خدا رجعت کنیم. این شرایط وجودی را خود حقیقت تعیین و تعریف می‏ کند.این حقیقت اولا و بالذات‏ خداست و ثانیا و بالعرض جهان و انسان است؛ البته جهان و انسانی که حقیقت خداوند را بر می‏ نمایانند.برای آنها که چشم بصیرت‏ دارند،هستی و صورت انسان،با همان طبیعت‏ اصیل و همان بُعد وجودی خود،به خدا اشاره‏ دارند و از طرفی تکرار نبوّت‏ها و سلسله انبیا، هر عذر و بهانه‏ای را برای عدم رؤیت و فراموشی‏ از میان می‏برد.به ‏طور خلاصه،در اسلام مراد از وضعیت‏ انسان آن است که شناخت صحیح از جهان‏ و نفس انسان،مستلزم بازگشت آزادانه و مختارانه(موت اختیاری)به خداست.ما با یادآوری خداوند در هر مرتبه از وجود مان به‏ سوی او باز می‏گردیم.ذکر خدا بدین معناست که توحید و اطلاق‏ خداوند و حقیقت نا کرانمند را محور تفکر، گفتار و عمل خود قرار دهیم.ما این کار را با«عبادت»که پاسخی مناسب‏ به توحید و نبوت است،انجام می‏دهیم.از این روست که قرآن،عبادت و توحید را دوبُعد اصلی هر سنت اصیل و معتبر می‏داند.خداوند در قرآن می‏فرماید:«و ما هیچ رسولی را به‏ رسالت نفرستادیم جز آنکه به او وحی کردیم‏ که به جز من خدایی نیست.تنها مرا به یکتایی‏ بپرستید و بس‏3».

 

کتاب نفس

 

در خصوص طرق گوناگون ذکر گفتن‏ -نه تنها در میان صوفیه بلکه در میان عامّه‏ مسلمانان- مطلب بسیار است.اما هدف من‏ در اینجا بازخوانی تعالیم اساسی اسلام در مورد هستی و نفس است.با این کار نه تنها خواهم‏ گفت که چرا ذکر عملی متأملانه،ثمر بخش و سودمند است بلکه بیان خواهم کرد که چرا در واقع و نفس الامر،ما کار دیگری به جز ذکر نمی‏توانیم انجام دهیم.با یک تحلیل دقیق‏ متوجه می‏شویم که ذکر،کار خود خداست و در امتداد او کار خلق است.به رغم اینکه این‏ مسئله را می ‏فهیم،در عین حال قادر به درک‏ وضعیت انسانی خود نیستیم یا نمی‏توانیم‏ ضمن برخورداری از آن بهره ‏مندش باشیم. عدم بهره ‏مندی از مزایای ذکر،جهان را برای‏ ما زشت و نفرت‏انگیز خواهد کرد.هنگام‏ رجعت اجباری‏ مان به سوی خدا-آن زمان که‏ سرانجام با اطمینان کامل درمی ‏یابیم که جز ذکر و یاد خدا کاری نمی ‏توانیم بکنیم- طعم‏ میوه آن زشتی و نفرت را خواهیم چشید.هرکس که با قرآن آشنا باشد می‏داند که این‏ کتاب با تفصیل و توضیح اسماء و اعمال خدا، از او سخن می‏گوید و در این فرایند،آن‏چنان‏ خارق العاده پیش می ‏رود تا ثابت و تأکید کند که این کتاب وحی و کلام خداست و بیان‏ می‏ کند که وحی به تمام انبیاء چیزی نیست‏ مگر کلام خدا و خدا با انبیاء صحبت می‏کند تا ماهیت اشیاء را آشکار کند و پاسخ مناسب‏ انسان را توضیح دهد.به علاوه این کتاب مکرراَ به ما می‏گوید که خدا جهان را با کلامش‏ آفرید.درست همان‏گونه که قرآن و سایر متون مقدس،مجموعه‏ای از آیات الهی‏اند، کل هستی نیز مجموعه گسترده‏ای از آیات‏ خداست.در واقع،خدا با نزول سه کتاب هستی‏ را آفرید؛عالم،نفس انسان و کتاب؛و در هریک‏ آیاتش را نازل نمود و کلامش را در آن نگاشت.

زمانی که درمی‏یابیم کلام،حقیقت را تشکیل می‏دهد،خواهیم دید که وظیفه انسان‏ همانا خواندن و فهمیدن آن چیزی است که‏ نگاشته شده است.اینجاست که می ‏توانیم از دستورات و تعالیمی که در متن کتاب،عالم و نفس عرضه شده پیروی کنیم.تفسیر قرآن-که مبنا و ثمره تمام علوم‏ اسلامی است-همواره در بردارنده تفسیر همزمان عالم و نفس است.هر مسلمان با پذیرش قرآن به مثابه کلام خدا،مسئولیت‏ فهم معنای این کلام را نیز پذیرفته است.ثمره‏ این فهم به خود نفس باز می‏گردد.هر نفسی‏ تنها به متن خود-قرآن-بلکه به دوکتاب‏ دیگر یعنی عالم و نفس نیز پاسخ می‏دهد و نظر به اینکه این،خود نفس است که می ‏خواند و می‏ فهمد،کتاب نفس نقش بسیار مهمی در تعیین سرنوشت ما دارد.این مسئله به خوبی توضیح می‏دهد که چرا قرآن در بیان وقایع روز قیامت به ما می‏گوید که در آن روز به هر انسانی گفته می‏شود که‏ «خود کتاب اعمالت را بخوان که تو تنها برای‏ حساب خویش کافی هستی‏4».

پس هسته اصلی معرفت عبارت است از خواندن و شناخت نفس خویشتن.سراسر مسیر بازگشت آزادانه و اختیاری به سوی خدا عبارت است از آموختن نحوه تفسیر نفس از طریق فهم حکمت موجود در وحی و هستی. این بازگشت در روز رستاخیز به ثمر خواهد نشست.آنچه ما به مثابه انسان باید خواهان‏ دانستن آن باشیم،این است که اکنون چه‏ هستیم و زمانی که به ملاقات پروردگار نایل‏ می ‏شویم چه خواهیم بود.تمام علم باید در خدمت هدف این معرفت باشد.به گفته‏ مولوی:

جان جمله علم ‏ها این است این/ که بدانی‏ من کیم در یوم دین‏5

فرد برای اینکه بداند اکنون کیست و فردا چه‏ کسی خواهد شد،باید از رابطه ‏اش با خدا آگاه‏ شود؛خدایی  که انسان را بر صورت خویش‏ آفریده است.پُر واضح است که کلام خدا عالم‏ را آفرید و در کتب مقدسش نزول کرد.همین‏ کلام است که ویژگی متمایز انسان به شمار می‏رود؛انسانی که بر صورت خدا آفریده شده. کلام مذکور در سخن مذِّکر به صورت هدایت‏ و نماز تجلی می‏کند و از این طریق است که‏ انسان می‏تواند خاستگاه‏ اش را به یاد آورد و عزم رجعت کند. به علاوه،همین کلام است‏ که در روز قیامت به صراحت در کتاب نفس‏ نگاشته می‏شود.بنابراین،وضعیت انسان‏ مستلزم دانستن این نکته است که هرآنچه‏ را ما ادراک می‏ کنیم،به زبان می ‏آوریم،انجام‏ می ‏دهیم و مجسَّم می ‏کنیم،در نفس ما ثبت و ضبط می‏ شود.

 

نَفََس الرحمن

 

ابن عربی که اشتهار به کم ‏گویی هم ندارد، کلام خدا و کلام ماسوی را به تفصیل و در هرامکانی که انسان در مقام عمل واجد است، توضیح می ‏دهد.او در بحث از معانی‏ خلقت جهان توسط  کلام خدا، کراراَ اصطلاح‏ «نفس الرحمن»- که از یک حدیث نبوی اخذ کرده- را شرح و بسط می ‏دهد.به گفته قرآن، خداوند به مثابه«الرحمن» برعرش نشسته‏ است.عرش عموماَ دورترین(خارجی‏ترین) نقطه در نظر گرفته می‏شود که تمام عالم را گستره نا زمانمند و نا کرانمندش دربرگرفته‏ است.«شاه بر عرش تکیه زده است»؛چرا که او شاه است و عالم قلمروی پادشاهی‏اش به شمار می‏رود.او به مثابه«الرحمن»بر عرش نشسته‏ است چرا که لطف الهی- که هدیه خیر،جمال‏ و حقیقت است- ماهیت اصلی و بنیادین عالم‏ را تعیین می‏کند.

پیامبر اسلام(ص)فرمود روی عرش خدا این‏چنین نوشته شده است:«لطف من بر قهر من سبقت دارد».افزون براین، در عالم صغیر انسان،عرش خدا قلب(دل)است.در نتیجه‏ درست همان‏طور که در عالم کبیر غیر از خدا چیزی در ورای عرش نیست،در عالم صغیر نیز در عرش خدا(دل)چیزی جز خدا وجود ندارد.

زمانی که«الرحمن»سخن می‏گوید،در واقع‏ کلامش را در نفسش جاری می‏کند(تعیُّن‏ می‏بخشد)،درست همان‏گونه که ما از طریق‏ جاری ساختن کلمات در نفسمان سخن‏ می‏گوییم؛در نتیجه نفس الرحمن جوهر بنیادین عالم است.این همان صفحه‏ای است‏ که خداوند کتاب عالم را بر آن می‏نگارد.کلمات الهی ‏ای که در نفس الرحمن ظهور می‏ کنند،پیش‏تر در باب اشتقاق واژه کلام‏ مورد بحث قرار گرفته ‏اند.ریشه این کلام، کلِم است که در فرهنگ‏های لغت عربی به‏ جرح تعریف می ‏شود که به معنای بریدن یا مجروح کردن با سلاح است.جرح نیز به نوبه‏ خود عمدتاَ با معنای تأثیر(اثر کردن) توضیح‏ داده می ‏شود.

ابن عربی با ابتنای بحث خود بر این تعاریف معمول،توضیح می ‏دهد که کلام‏ خدا بر نفس نامتعیَّن و نا متشخص الهی تأثیر می‏ کند.هریک از این اثرات یک کلمه است؛ یعنی در واقع یک تعیُّن یا تشخصی است در وجود یکپارچه و کلی. خود نفس هیچ گاه‏ آلوده کلامی که بیان می ‏کند نمی ‏شود؛درست‏ همان ‏گونه که نفس ما به هیچ وجه تحت تاثیر کلامی که به زبان می ‏آوریم قرار نمی ‏گیرد.خداوند در اکنونیّت ازلی کلمه‏ای می ‏گوید؛ این کلمه همان فرمان«کن»(باش)است. این کلمه سبب ظهور سلسله ازلی و ابدی‏ کلمات و عواملی می‏شود که در دو قلمروی‏ ماده و معنا پدیدار می‏ شوند.همین کلمه کن‏ است که هستی می‏ بخشد.بنابراین،تمام‏ اشیا تلویحاَ در این کلمه نهفته ‏اند.خداوند این کلمه را به سوی هر چیزی که بخواهد آن‏ چیز هستی یابد،هدایت می ‏کند؛همان‏گونه‏ که در قرآن آمده است«همانا سخن ما درباره‏ چیزی که وجودش را اراده کنیم این است که‏ به او می‏گوییم باش پس می‏شود6»،اشیایی‏ که طرف صحبت خدا قرار نمی‏ گیرند،به‏ گفته ابن عربی در«عدم»باقی می ‏مانند.این‏ بدان معناست که آنها فی ‏نفسه هیچند اما در عین حال برای خدا مجهول نیستند.به تعبیر دیگر،خداوند بر عدم نیز علم دارد.خداوند به‏ همه اشیاء و اعیان علم دارد اما آنها پیش از آنکه‏ او به آنها فرمان وجود بدهد،هیچ گونه وجودی‏ از خود ندارند.در این لحظه آنها در نفس او[-خدا]پدیدار می‏ شوند.وجود آنها متعلق به خودشان نیست‏ بلکه به نفس الوهی تعلق دارد؛نفسی که‏ آنها در آن دمیده شده و به بیان در می‏ آیند. ابن عربی چنین می ‏نویسد:«هیچ چیز در عالم‏ پدیدار نمی ‏شود مگر از صفت کلام؛بدین نحو که نفس الرحمن به یکی از اعیان رو می ‏کند و آنگاه شخصیتی که او مراد کرده در نفس‏ پدیدار می ‏شود7».نظر به اینکه مخلوقات چیزی جز کلام خدا نیستند،علم ما به اشیاء نیز علم به کلمات الهی‏ است.به گفته ابن عربی وجود موجود مخلوق، ریشه و خاستگاهی غیر از صفت کلام خدا ندارد چرا که موجود مخلوق،جز کلام خدا چیزی درباره او نمی‏ داند و این کلام همانی‏ است که موجود می‏ شنود8.اگر مخلوقات‏ چیزی جز کلام خدا نمی‏ دانند،این از آن روست که چیزی دیگری برای دانست وجود ندارد.کلامی که آنها می ‏دانند کلامی است‏ که به آنها و به دیگران گفته می ‏شود؛کن! این کلام همواره و منحصراَ از آنِ خداست.به‏ همین سبب،ابن عربی می‏تواند چنین بنویسد که صفت حقیقی خلق،سکوت است؛درست‏ همان‏گونه که صفت حقیقی حق،کلام است.زمانی که کلام را به خلق منسوب می ‏کنیم، این تا آنجا که مقدور است که خداوند آن را ارزانی‏ داشته است؛درست مانند این که زمانی که‏ موجود را به خلقت منسوب می ‏کنیم،این تا آنجا مقدور است که خدا به آن مخلوق گفته‏ است کن.

ابن عربی چنین می ‏نویسد:«خداوند می‏فرماید...و موجودی نیست جز آنکه ذکرش‏ تسبیح و ستایش حضرت اوست...9».به‏ اعتقاد ما موجودی در هستی نیست که ساکت‏ باشد بلکه برعکس،همه موجودات در حال‏ تسبیح خدایند.به همین ‏سان معتقدیم که هیچ موجودی در هستی نیست که از حیث عینش سخن بگوید بلکه هر عینی غیر از خدا ساکت است.با توجه‏ به اینکه تمام موجودات جایگاه ظهور و تجلی‏ خدایند،کلام به خدای متجلی تعلق دارد10.ابن عربی در جای دیگری مطلب خود را به‏ تفصیل بیان کرده است؛«بنده خاموش است‏ و دائما در هر حالتی-چه ایستاده و نشسته، چه در حال حرکت و سکون-مستمع کلام‏ حق است.این از آن روست که خداوند به او جواز استماع کلام حق را داده  است.بنده در هر حالت و کسوتی که به وجود آید،همواره‏ در حال استماع امر حق به واسطه تکوین‏ است.نه بنده و نه هستی هیچ یک حتی برای‏ لحظه‏ای از امر حق به تکوین خالی نیستند. از این لحاظ او هرگز از شنیدن باز نمی‏ایستد؛ بنابراین،هیچ‏گاه نمی‏تواند ساکت و خاموش‏ باشد.بنده قادر نیست با خدا هم کلام شود؛ بنابراین زمانی که می‏شنویم بنده‏ای سخن‏ می‏گوید،این از حیث تکوین حق در اوست‏ وگرنه بنده در اصل خاموش و ساکت نزد خداوند متعال ایستاده است.بدین ترتیب‏ هیچ چیز جز تکوین حق شنیده نمی‏شود و این معرفتی است که جز اهل شهود را راهی‏ بدان نیست‏11.

به ‏طور خلاصه خداوند از طریق تمام‏ مخلوقات ‏اش سخن می‏گوید.موجودات به‏ مثابه سخنگو،یا نشانه‏هایی هستند که به اسماء و صفات  خدا صدا می‏بخشند. آنها کلماتی‏ اند که در نفس الرحمن جاری‏ می ‏شوند.آنها درسه کتاب عالم،نفس و وحی‏ ظهور می ‏یابند.

 

پی‏نوشت‏ها

(1)-ذاریات/56.

(2)-برای آگاهی تفصیلی در باب 3 اصل از اصول دین و نقش آنها در شکل ‏گیری جهان‏بینی اسلامی،نگاه کنید

به:

The Vision of Islam,St.paul:paragon .264-House,1994,pp:35

(3)-انبیا،25.

(4)-اسراء،14.

(5)-مثنوی،تصحیح نیکلسون،دفتر 4،بیت 2654.

(6)-نحل،40.

(7)-ابن عربی،فتوحات مکیه(4 جلدی)،ج 2،ص 181، س 12.

(8)-همان،ج 2،ص 352،س 14.

(9)-اسراء،46.

(10)-فتوحات مکیه،ج 2،ص 77،س 13.

(11)-همان،ج 3،ص 218،س 30.

خرد نامه شماره 22