سفارش تبلیغ
صبا ویژن
خداوند متعال، دوست دارد که میان فرزندانتان به عدالت رفتار کنید. [رسول خدا صلی الله علیه و آله]
لوگوی وبلاگ
 

دسته بندی موضوعی یادداشتها
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :8
بازدید دیروز :12
کل بازدید :62552
تعداد کل یاداشته ها : 53
98/8/26
5:38 ع

امام حسین(ع)

درنگاه مولوی

 

ویلیام چیتیک

ترجمه حسن لاهوتی

 

شهادت امام حسین،علیه السلام، را مشکل بتوان ازموضوعات عمده ی آثارمولانای روم خواند؛وی دربیش از50000 بیت ،کم ازبیست باربه این موضوع اشارت دارد.بااین حال،همین ابیات معدود کافی است تا خاطرنشان سازد که حوادث کربلا را نه تنها مولانا،نماینده بزرگ طریقت تصوف ،بلکه شنوندگان سخنان وی که نمونه بارزدینداران جامعه مسلمان را تشکیل می دادند،به چه چشمی نگریسته اند.

نخستین نکته ای که انسان بدان توجه پیدا می کند آن است که برای مولانا بسنده بوده است که برای نشاندن تصویرشهادت حسین(ع) درذهن مخاطبان خود یکی ازپنج کلمه را برزبان آورد:حسین،کربلا،عاشورا،یزید وشمر،که همگی قدرت تداعی کننده یکسانی داشته اند.مولانا به هیچ روی نیازنداشته که این واقعه غمباررا برای عامه مسلمانان وصف کند؛زیرا همه ازپیش با آن آشنایی داشته اند.حتی درنزد اهل تسنّن ،قاعد تاَ این واقعه بخشی ازاخباروروایات اسلامی بوده که برای تفهیم دقایق مربوط به خیروشر،شهادت،بیدادگری وموضوعاتی نظیرآن هنگام موعظه عامه مردم عموماَ یادآوری می شده است.البته ،دراین نکته هیچ جای شگفت نیست،چرا که دانشمندان غالباَ ازداغی ابدی که شهادت امام حسین(ع) بردل آگاه مسلمانان گذاشته است سخن گفته اند.شاید بتوان گفت که نام حسین(ع)ودیگراسامیی که ذکرآن رفت،مجموعه کاملی ازتصاویرواقعه عاشورا را به ذهن متبادرمی کرده؛درست همان گونه که برای مولانا کفایت می کرده که مثلاَ نام ابراهیم را نزد مخاطبان خود برزبان آورد وایشان به نمرود وآتشی که مبدل به گلستان شد بیندیشند.دراین باره مثالهای بی شماردیگرنیزمی توان ذکرکرد.شاید کسی ازمنبع اطلاعات مولانا درباره امام حسین(ع) سؤال کند،اما این سؤال مانند آن است که بپرسیم وی درکجا درباره اسلام مطلب آموخته است.بااین حال ،می توان گفت،ازجمله متصوفه که می دانیم مولانا آثارآنان راخوانده ،سنایی(متوفای525هـق) است که الفاظ حسین وکربلا را به همان شیوه مولوی ،به شکل صورخیال شعری به کاربرده است،حال آنکه عطار(متوفای 618هـ ق) ظاهراَ بجزدرضمن مدایح پیغمبرودوسه خلیفه نخستین (ازجمله درمصیبت نامه خود) جای دیگراشارت به امام حسین (ع) نکرده است.

سنایی یا برای تأکید برلزوم تحمل رنج وبلا درانجام دادن اعمال دینی ازنام امام حسین(ع) مدد می گیرد یا برای تذکّراین نکته که اولیاء ومردان خدا آنان اند که هم دراین نشئه،مرگ نفس خود رادیده اند؛ «مُوتُوا قَبلَ اَن تَموتُوا».

اینک نمونه هایی ازمورد نخست:

تا زسرشادی برون ننهند مردان صفا

پای نتوانند بردن بربساط مصطفی

خرّمی چون باشد اندرکوی دین کزبهرمُلک

خون روان کردند ازحلق حسین درکربلا

ازبرای یک بلی کاندرازل گفته ست جان

تا ابد اندررهد مرد بلی تن دربلا

           - - -

کاین طریق است که دروی چوشوی،توشه تو را

جزفنا بودن اگربوذری وسلمان نیست

این عروسی ست که ازحسن رخش با تن تو

گرحسینی همه جزخنجروجزپیکان نیست

        - - -

 سراسرجمله عالم پرشهید است

شهیدی چون حسین کربلا کو

 

وچند نمونه هم ازمورد دوم:

سربرآرازگلشن تحقیق تا درکوی دین

کشتگان زنده بینی انجمن درانجمن

دریکی صف کشتگان بینی به تیغی چون حسین

دردگرصف خستگان بینی به زهری چون حسن

 

--- 

چون سنایی زخود نه منقطی

چه حکایت کنی زحال حسین

سنایی،درجایی حسین(ع)،یزید وشمررا به نیروهای متضادی مانند می کند که درروح آدمیان درکارند،ونظیراین ابیات سنایی را،مانند دومورد نخستین ،درشعرمولانا نیزمی توان سراغ کرد:

دین حسین توست،آزوآرزوخوک وسگ است

تشنه این را می کشی وآن هردورا می پروری

بریزید وشمرملعون چون همی لعنت کنی

چون حسین خویش را شمرویزید دیگری

 

درچشم مولانا ،عشق به حق تعالی قلب وروح اسلام است.ما یقین داریم که صورت افعال واعمال دینی ما مهم اند،اما از«معنا»که به آنها جان می دهد ارزش پیدا می کند.این است که وقتی ازمولانا می پرسند:آیا درمیان اعمال اسلامی مهمترازنمازچیزی هست؟پاسخ می دهد که جان نمازافضل است،درست همانگونه که ایمان ازآن فاضل تراست.ایمان پیوسته است،حال آنکه نمازدرپنج وقت مختلف درطول روزگزارده می شود.«نمازبه عذری ساقط شود ورخصت تأخیرباشد»اما ایمان ساقط نشود.«ایمان ،بی نمازمنفعت کند ونماز،بی ایمان منفعت نکند ،همچون نمازمنافقان» که بیهوده است.ونکته آخراینکه «نمازدرهردینی نوع دیگراست وایمان به هیچ دینی تبدل نگیرد.»

اگرازمولانااین سؤال را به الفاظ کلی ترمی پرسیدند،که آیا مهمترازخود شریعت اسلام چیزی هست؟به نظرمن شاید جواب می داد که عشق به حق تعالی مهمتراست،زیرا همه این صورتهای ظاهری شعائردینی وعبادت وهمه تعالیم واعمالی که اسلام را به وجود آورده،ازبهرآن عشق موجود است.این حرف را نباید به این معنی گرفت که «صورت» بی اهمیت است،نه ابداَ؛بلکه مقصود این است که «معنا»-عشق-بدون مظاهرخود نمی تواند وجود داشته باشد،اما انسان نباید گرفتار این خطا اندیشی شود که تعالیم،اعمال وصورت های ظاهری،خود دلیل وجود خودند؛زیرا«نماز،بی ایمان منفعت نکند»همان گونه که مولانا می گوید:

گربیان معنوی کافی شدی

خلق عالم باطل وعاطل بُدی

گرمحبت فکرت ومعنیستی

صورت روزه ونمازت نیستی

هدیه های دوستان باهمدگر

نیست اندردوستی الا ّ صور

تا گواهی داده باشد هدیه ها

برمحبت های مُضمَردرخفا

پس،صورت های دین ملازم تفکیک ناپذیروضروری معنای دین اند ومعنای دین درنظرمولانا،عشق است:

دین من ازعشق زنده بودن است

زندگی زین جان وسرننگ من است

صفت ممیّزه «دین عشق» که مولوی می گوید آن است که این دین وجود هرچه را غیرخدا-الاالله (اغیار)-نفی می کند:لااله الاالله.

عاشقان را شادمانیّ وغم اوست

دستمزد واجرت خدمت هم اوست

غیرمعشوق ارتماشایی بود

عشق نبوَد هرزه رسوایی بود

عشق آن شعله ست کوچون برفروخت

هرچه جزمعشوق،باقی جمله سوخت

تیغ لا درقتل غیرحق براند

درنگر زآن پس که بعد لا چه ماند

ماند الاّالله باقی جمله رفت

شاد باش ای عشق شرکت سوززفت

آن «بت» بزرگ یا «غیر» که باید اورا درراه عشق روانه دیارنفی ساخت«بت نفس» خود طالب است:

مادربتها بت نفس شماست

زآنکه آن بت مارواین بت اژدهاست

نیزمی فرماید:

عاشق حقّی وحقّ آن است کو

چون بیاید نبوَد ازتو تای مو

صد چوتوفانی ست پیش آن نظر

عاشقی برنفی خود خواجه مگر

سایه ای ّ وعاشقی برآفتاب

شمس آید سایه لا گردد شتاب

 

بنابراین،نخستین صفت عاشق راستین آن است که باید آماده باشد تا خود را بهرحق قربان کند.

ای عشق می کن حکم مُرّ،ما را زغیرخود ببُر

ای سیل می غُرّی،بغُرّ،ما را به دریا می کشی

اما بیشترمردم ازاین سیل می ترسند وازاین تیغ می گریزند.به هرشادی وسعادتی هم که بشارت یابند،ازپای نهادن درراه کشتن نفس سربازمی زنند.ایمانشان آن قدرمحکم نیست که به آنان اجازه دهد تا خواست وهستی خویش را به حق تعالی واسپارند.آمادگی تام به شهادت،نخستین صفت عاشق حق است.

چیست با عشق آشنا بودن

بجزازکام دل جدا بودن؟

خون شد،خون خود فروخوردن

با سگان بردرِوفا بودن

اوفدایی ست،هیچ فرقی نیست

پیش اومرگ ونقل یا بودن

رومسلمان! سپرسلامت باش

جهد می کن به پارسا بودن

کین شهیدان زمرگ نشکیبند

عاشقان اند برفنا بودن

ازبلا وقضا گریزی تو

ترس ایشان زبی بلا بودن

ششه می گیر وروزعاشورا

تونتانی به کربلا بودن

انسان بودن به مفهوم حقیقی آن یعنی به جنگ برخاستن با خود.انبیاء واولیاء خود ازمجاهده نمی رهند .اول مجاهده که درطلب داشتند قتل نفس وترک مرادها وشهوات وآن جهاد اکبراست.اگرحسین (ع) نمونه ای است شایسته تقلید،نه بدین جهت است که به دست تبهکاران بدگهرکشته شد؛این ازبدیهیات است.آنچه به راستی درباره زندگی اوشایسته ذکراست پیروزی اوست درجهاد اکبر؛تنها به برکت عظمت معنوی اوست که وقایع منجربه شهادت جسمانیش معنی می یابد.پس تقلید ازاویعنی تکلیف برپیروانش که به جهاد اکبربرخیزند.

 

مشین اینجا تو با اندیشه خویش

اگرمردی بروآنجا که یاراست

مگوباشد که او ما را نخواهد

که مرد تشنه را با این چه کاراست

که پروانه نیندیشد زآتش

که جان عشق را اندیشه عاراست

چومرد جنگ بانگ طبل بشنید

درآن ساعت،هزاراندرهزاراست

شنیدی طبل،برکش زود شمشیر

که جان تو غلاف ذوالفقاراست

بزن شمشیروملک عشق بستان

که ملک عشق ملک پایداراست

حسین کربلایی آب بگذار

که آب امروزتیغ ابداراست

 

اما برای ستاندن مُلک عشق ،انسان باید که نخست درد هجران معشوق را بردل کشد.زیرا هرچه به معنای هدف خود بیشتروقوف پیدا کند به شدت ناتوانی خود بیشترپی می برد.

هرکه اوبیدارترپُردردتر

هرکه او آگاه تررخ زردتر

با این وصف،دردی که عاشق می کشد همیشه اورا سوی معشوق می کشد:

هرغم ورنج که اندرتن ودردل آید

می کشد گوش شما را به وثاق موعود

دلیلش روشن است:

غبارهاست درون تو ازحجاب منی

همی برون نشود آن غبارازیکبار

به هرجفا وبه هرزخم،اندک اندک آن

رود زچهره دل گه به خواب وگه بیدار

سرانجام،درد ورنج عشق به مرگ نفس وتولّد درحق منتهی می شود.

 

شب مرد وزنده گشت،حیات است بعد مرگ

ای غم بکُش مرا که حسینم،تویی یزید

 

یا چنان که جای دیگرمی گوید:

مرتضای عشق شمس الدین تبریزی ببین

چون حسینم خون خود در،زهرکش همچون حسن

یا:

هرک آتش من دارد ،اوخرقه زمن دارد

زخمی چوحسینستش ،جامی چوحسن دارد

خلاصه آنکه تنها ازطریق تحمل رنج وبلای سفرمعنوی ،بدان مثال که درعالم ظاهربا مصیبت امام حسین واهل بیت او،علیهم السّلام ،تحقق یافت،انسان می تواند به آن کمالی برسد که ازبهرآن آفریده شده است وبس.دراین صورت است که انسان حق دارد ازشادی وسعادت وصال حق دم زند.اگرمولانا ،درقطعه ای ازمثنوی(دفترششم،ابیات 777-805) قادراست که درباره مراسم عاشورا با شیعیان حلب،زبان به طعن گشاید ،دقیقا بدان سبب است که وی دراین واقعه خبرشادی وسعادت وصالی را پیش چشم می آورد که پیروزی معنوی امام(ع) آن را اعلام می دارد؛اوشادی ووصالی را می بیند که معنای نهفته درپس رنج ظاهری امام حسین (ع) است:

روزعاشورا همه اهل حلب

باب انطاکیّه اندرتا به شب

گرد آید مرد وزن جمعی عظیم

ماتم آن خاندان دارد مقیم

ناله ونوحه کنند اندربُکا

شیعه عاشورا برای کربلا

یک غریبی شاعری ازره رسید

روزعاشورا وآن افغان شنید

شهررا بگذاشت ،وآن سورای کرد

قصد جُست وجوی آن هیهای کرد

پرس پرسان می شد اندرانتقاد

چیست این غم برکه این ماتم فتاد

آن یکی گفتش که هی دیوانه ای

تونه ای شیعه،عدوّ خانه ای

روزعاشورا نمی دانی که هست

ماتم جانی که ازقرنی به است

گفت آری لیک کودوریزید

کی بُدست این غم،چه دیراینجا رسید

چشم کوران آن خسارت را بدید

گوش کرّان آن حکایت را شنید

خفته بودستید تا اکنون شما

که کنون جامه دریدیت ازعزا

پس عزا برخود کنید ای خفتگان

زآنکه بد مرگی ست این خواب گران

روح سلطانی ززندانی بجست

جامه چه درانیم وچون خاییم دست

چون که ایشان خسرودین بوده اند

وقت شادی شد چوبشکستند بند

سوی شادُروان دولت تاختند

کنده وزنجیررا انداختند

 

درپایان،دو غزل دیگر از مولانا جلال الدین که عظمت مقام امام حسین(ع) درآن خلاصه شده است را می آورم:

کجایید ای شهیدان خدایی

بلاجویان دشت کربلایی

کجایید ای سبک روحان عاشق

پرنده ترزمرغان هوایی

کجایید ای شهان آسمانی

بدانسته فلک را درگشایی

کجایید ای زجان وجا رهیده

کسی مرعقل را گوید کجایی؟

کجایید ای درزندان شکسته

بداده وامداران را رهایی

کجایید ای درمخزن گشاده

کجایید،ای نوای بی نوایی

درآن بحریید کاین عالم کف اوست

زمانی بیش دارید آشنایی

کف دریاست صورتهای عالم

زکف بگذر،اگراهل صفایی

دلم کف کرد کاین نقش سخن شد

بهل نقش وبه دل روگرزمایی

برآ ای شمس تبریزی زدمشق

که اصلِ اصلِ اصلِ هرضیایی

 

---

زسوزشوق دل من همی زند علا

که بوک دررسدش ازجناب وصل صلا

دل است همچوحسین وفراق همچویزید

شهید گشته به ظاهرحیات گشته به غیب

اسیردرنظرخصم وخسروی به خلا

میان جنّت وفردوس وصل دوست مقیم

رهیده ازتک زندان جوع ورُخص وغلا

اگرنه بیخ درختش درون غیب ملاست

چرا شکوفه وصلش شکفته است ملا

خموش باش وزسوی ضمیرناطق باش

که نفس ناطق کلّی بگویدت :«اَفَلا»

 منبع:وقف میراث جاودان شماره 17 

 


92/8/21::: 7:16 ع
نظر()