سفارش تبلیغ
صبا ویژن
ای غایت آرزوی عارفان ! ای فریادرس کمک خواهان و ای محبوب دل های صادقان ! [امام علی علیه السلام ـ در دعایش ـ]
لوگوی وبلاگ
 

دسته بندی موضوعی یادداشتها
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :10
بازدید دیروز :8
کل بازدید :65682
تعداد کل یاداشته ها : 53
99/5/14
3:26 ع

 

بهانه فراق

 

 

 

گاهگاهی که ناز دلم بی تاب می شود

شعر ترا می سرایم و جانم انقلاب می شود

گاهگاهی که زمانه بوی سیاه خاک می دهد

مهر ترا می پرورانم و روحم آفتاب می شود

گاهگاهی که بلبل شوقم نغمه پردازی می کند

هجر ترا می گذارم و اشتیاقم حجاب می شود

گاهگاهی که او رخ بر پرده ی خیال می افکند

ذکر ترا می پسندم و ستاره ام مهتاب می شود

گاهگاهی که وجود را می پرسم و نور باقی اش را

فکر ترا می نگارم و سؤالم جواب می شود

گاهگاهی که موسی جان می فرستد آن نیاز

خضر ترا می جویم و کمالم نقاب می شود

گاهگاهی که تیرعاشقی می شکند قفل آبرو

سحر ترا می شناسم و نگاهم فتح باب می شود

گاهگاهی که رخش بیدلان می گریزد از شط آرزو

جسر ترا می پذیرم و چشمانم پرآب می شود

گاهگاهی که سازدلم بهانه ی فراق می گیرد

چهر ترا می نگرم و زبانم مضراب می شود

 

 

نور باقی و جام ساقی اش فزاینده و پاینده باد

 


  
  

2

جان همی خواهد که بیند لطف یار           خواب و بیداری ندارد آن نگار     

سرانجام نیایش ها و دعا های روزانه و شبانه ی غلام رضا به بار نشست و اندک اندک انتظار و فرا ق مرد افکن رو به پایان می رفت. با حاج علی اکبرآماده رفتن به شهر خود گشت. در طول راه سر از پا نمی شناخت.اما تردید و دودلی هم او را ذره ای رها نمی ساخت. حاج علی اکبر که نمی توانست علت این شادی و غم ممتد را در وجود او کشف کند بلاخره با کمی احتیاط و رعایت حدود احترام دلیل این مسئله را جویا شد.غلام رضا نیز که نمی خواست فعل حال او را از چند و چون دقیق کارش آگاه کند با قدری طفره رفتن و این در و آن در زدن ، سر و ته قضیه را بهم آورد و توضیح وافی و کافی آنرا به روزهای خوش دیگر واگذار نمود.

 باری،هرچه به شهر مورد نظر نزدیک تر می شدند آتش شوق غلام رضا نیز شعله ورتر می شد . زیر لب سرود می خواند و بر نیک طلعتی اش آفرین ها می گفت و تبارش را می ستود.هم شهر را از نو می خواست ببیند که چگونه در آسمان معنایش  ستاره ای نهان شده و هم خویش را مستحق کرامت بیشتر می دانست . شاید هم با خود این چنین می اندیشید که اگر در آن مکان زیبا و دلگشا یار غار خود را نبیند و نجوید دیگر امیدی به یافتن او ندارد و آن رؤیا نیز باید برای او درعداد اضغاث و احلام شمرده شود .

شد خدمت تو دستان چون خدمت سرمستان

در آب سجود  آری بی مسأله  چون ماهی

چون مست و خراب آمد سجده گهش آب آمد

فارغ  زثواب آمد فرد از ره و بی راهی   

آن زمان که به شهر رسیدند روز یک شنبه بود و ساعاتی مانده به آغاز یک غروب دیگر.حاج علی اکبرکه تا حدودی از غوغای درونی غلام رضا بی خبر بود با کمال متانت رو به او کرد و گفت:برای رفتن به نزد آن پیرمرد وقت هست. امروز اگر حوصله تان فراخ نیست در وقتی دیگر به خدمتش شرفیاب می شویم!. از راه دوری آمده ایم. دو روز است که در راهیم و شما خسته ترید! بعلاوه که آداب طریقت حکم می کند که برای هر تازه وارد ی قبلا" باید از بزرگ آنجا اجازه ورود گرفته شود. غلام رضا که از سخنان و تعارفات حاج علی اکبر بجوش آمده بود بی اختیارعنان زبان از دست داد و با صدای نسبتا" بلند گفت:آقا! لطفا" مرا هرچه زودتر به زیستگاه معنوی او راهنمایی بفرمائید تا بلکه دراین زمانه ی خمول معرفت و افول محبت ، دیدار جان فزایش آب لطفی باشد برآتش نهفته ی درونمان! حاج علی اکبر که قدری ازاین اشتیاق فراوان و همینطور رفتار غیر منتظره او جا خورده بود مصلحت را در آن دید که بدون هیچگونه فوت وقتی به آن مکان خاص بروند و زنگ درب خانه ی دوست را با پای احترام و دست اکرام بصدا دربیاورند. فقط جهت آگاهی بیشتر و از روی ادب به اطلاع غلام رضا رساند که گر چه همه کسانی که به نوعی با آنجا ارتباط دارند پیوسته با وضو می باشند اما یکی دیگر از آدابشان آن است که هیچ کس بدون وضو به آن محل داخل نمی شود.    

ما می نرویم ای جان زین خانه دگرجایی

یا رب چه خوش است اینجا هرلحظه تماشایی   

حاج علی اکبرزنگ خانه را به صدا درآورد و پس از باز شدن درب بیرونی،غلام رضا منتظرشد تا اول او داخل شود. قلبش بشدت می تپید. به فکرش رسید که برگردد وبعدا" با ذهن و روحی آماده تر بیاید.اما خیلی سریع با فرستادن صلوات بر محمد و آل محمد به تعداد حضرات معصومین بر خودش مسلط شد و بدنبال حاج علی اکبر روان گشت.هنگام عبور از حیاط احساس کرد که انگار قبلا" اینجا را دیده است و برایش محلی بسیار آشناست.هرچه به ذهنش فشار آورد چیزی به یادش نیامد. انبوه درختان و گلهای رنگارنگ حکایت از عالمی دیگر داشت. بوی دل آویز و معطری مشام جان را می نواخت. سکوت عجیبی در آنجا حکمفرمایی می کرد.خواست دقائقی بیشتربایستد تا فضای وسیع و درخت آلود و پر از سبزه و گل آنجا را تماشا کند و با آنها انس زیادتری بگیرد. در همین فکر بود که قدمها آهسته ترشد. قلبش دوباره شروع به تپیدن نمود.سعی کرد آرامش کند اما این بار نتوانست.کم کم نوعی لرز خفیف هم داشت بر او مستولی می شد که بناچار متوسل به ذکر اثرگذار و تعلیمی اش شد که همان تهلیلیه باشد و قبلا" برای استحکام ایمان و افزایش باور قلبی به حکم یک مسلمان آموخته بود. دراین میان یکی از خادمان صدیق آنجا با لحنی آرام و مؤدبانه گفت:جلسه شروع می شود.آقایان بفرمائید داخل!. دم غنیمت است! حاج آقا رفتند برای تجدید وضو.الان تشریف می آورند. رنگ بررخساره غلام رضا باقی نماند. سرش را پایین انداخت. برحسب عادت چند تا نفس عمیق کشید و قدری آرام شد. به نظر می آمد از یک سو خسته است از آن همه دربدری و بی خوابی کشیدنها. و از سوی دیگر نمی خواست مجددا" همان مصائب و مسائل برایش تکرارشود و از نو آواره شهر و جاده ها گردد. اما در این دقیقه های آخر انتظار چه می توانست انجام دهد؟ جزاینکه بر خدا توکل کند و نظر و اراده او را بر همه چیز مقدم بدارد.غرق در این افکار بود که متوجه شد حاج علی اکبر از پشت سر به او می گوید آقا غلام ! آقا غلام ! غلام رضا ! می گویند بفرمائید داخل. غلام رضا که سخت مضطرب بود و نگران! روبه حاج علی اکبر کرد و گفت: من فعلا توان داخل آمدن ندارم.!اگراجازه دهند همین جا کنار حوض انتظار حاج آقایشان  را می برم. دقائقی بدن  خود  را کناری کشید و به یک درخت کهنسال که در آنجا بود تکیه داد. دلی پردرد داشت و سینه ای پرسوز! سر به سودایی عجیب سپرده بود. بی قراری اش هر دم فزونی می یافت. ولی تکرار صلوات و اوراد دیگرش نیز از او ترک نمی شد و مرتب لبش تکان می خورد.

 کمی درخود فرو رفت! افکار تردید آمیزی وجود او را فرا گرفت. با خود اندیشید که این وضو چقدر مگر وقت می برد؟! مقداری آب روان این دست و آن دست کردن که اینهمه طول نمی کشد. حتما" اینجا درب و مسیری دیگری دارد و حاج آقایشان از آنجا رفته و دردرون نشسته است. دوباره از اظهارنظر نسنجیده برگشت و پیش خود گفت بارخدایا: مرا ببخش که این همه نسبت به وضو و مقدمات اعمال عبادی بی اعتنا و بی اطلاع هستم که چنین گمان باطلی بر ذهن و زبانم جاری شد. بلافاصله به یاد بیتی ازمولوی افتاد که در مثنوی شریفش آورده است:

از یک اندیشه که آید دردرون          صد جهان گردد به یک دم سرنگون

لختی منتظر ماند . با آن خلق و خوی تحلیلی و افتاده اش برخود نهیبی دیگرگون زد که نکند سالک یا رونده در حقیقت همان فکر است و کار ما هم در نخستین قدم آن است که وضوی صحیح بگیریم و پاک شویم و درباطن از هر چه غیر خداست دست بشوئیم .حواسش بیشتر جمع شد. به نظرش آمد شاید در آستانه معرفت و دربارگاه محبت قرارگرفته و خود نمی داند! اول کفش هایش را درآورد. به یاد سخنی موثق از آن حکیم مشهور و مفسرقرآن کریم افتاد که روزی در درس صبحگاهی خویش آن را به لسان مبارک آورده بود به این مضمون که: هر آدمی به اندازه فاصله گرفتن از خود می تواند به ماهیت و حقیقت اشیاء دست یابد. به خاطر آوردن این مطلب عقل او را بیش از پیش به وجد و ذوق آورد. تلاش کرد آن را در همین لحظاتی که محو نگاه است و محض نیا زتجربه کند.

از در درآمدی و من از خود  بدر شدم     گویی کز این جهان به جهان دگرشدم   

نسیمی ملایم، برگ درختان سبز را به حرکتی رقص گونه در آورد. صدایی ملایم در هم پیچید. آرام آرام نزدیک و نزدیک ترمی شد. غلام رضا از جایش بلند شد. اما نه قدرتی برحرکت داشت و نه در دریای ذهن و ضمیرش موجی از حرف و کلام ایجاد می شد. آرامش و سکوتی سرورآفرین که گاهگاهی درعبادت هایش نیزحاصل می گشت! دیدگان سراسر منتظر خود را به غروبی ترین نیاز درونش دوخت که طنین ندا نیز از آن برمی خاست.ناگهان حس خوب و بسیار مثبتی به غلام رضا دست داد . گرمی و روشنی غیرقابل وصفی سراسر وجودش را در احاطه خود درآورد. نفسش بند آمده بود . سینه اش داشت می شکافت! حلقه های اشک شوق در چشمان زیبا ی او شکل یک مروارید گران قیمت را بخود گرفته بود.همین که او را در یک لباس رسمی و مرتب فارغ از هر گونه طمطراق های مرسوم و تشریفاتی با پیراهنی سفید رنگ که قطرات آب وضو هنوز از صورت مبارکش می چکید ، مشاهده کرد قلبش شاهد زبان و زبانش شهد ناب شد. بی اختیار جانب او دوید و فریاد برآورد! خدایا یافتمش! حاج علی اکبریافتمش ! خدا را شکر! شکر! آری خودش بود؛ جناب حاج محمد فرزند حاج ملا حیدر در کنار و در شهرش! همان که غلام رضا طی دورانی نسبتا" طولانی و طاقت فرسا، درپی اش بی صبرانه کو به کو می گشت و انتظاردیدنش را می کشید.!! همان پیرمرد سرخ رو!  همان مرد خواب ورؤیا های صادقه اش!  دلاور مرد، پرتو افشان و تحول بخش.

آفرین ها بر تو باد ای مرد شیر          داد بر تو این صفت مولای  پیر

کم کسی شد نزد او  مرد عمل          نور جانش عشق می سازد غزل

از فیض و نور حضورش لحظه ها ی ناب و تجلی های پی درپی چنان دل دردمندش را تسخیر و به تصرف درآورده بود که غلام رضا خودش هم باور نمی کرد که از کجا تا به کجا پرواز کرده و به کدام قله ی پرارتفاعی دست یافته است ... آری! اکنون بی هیچ شک و حجابی و با یقین کامل شاهد مقصود را در آغوش جان گرفته بود تا آغاز تعبیر درست خواب نافذش را با او و در او و از او ببیند و هویتی دوباره و معنوی به خویشتن خویش دراین جهان خاکی و غفلت آلود ببخشد.

من بی سر و پا گشتم خوش غرقه این دریا

بی پای همی گردم چون کشتی دریایی

از در  اگرم  رانی  آیم   ز ره   روزن

چون ذره  به  زیر  آیم  در  رقص  زبالایی

 

 

روح بلندش شاد و با انبیاء و اولیای کرام محشور باد

.

.

 


  
  

 

ازآغاز یک غروب(1)

به یاد آن نگارگرجان و عارف زنجانی جناب حاج محمد زهیری

در ششمین سال فراقش

 

یک شنبه است و خواجه لولاک بیدار

تا صبح حقیقت بدمد آغوش دیدار

ایام خوش است و مبارک

گفته او برخلقتش اینجا تبارک

خجسته میلاد نور هشتم امام رضا

قرین شد، جشن توحید و ولا

در مشهد الرضای سرور

مردان باغ حضور

ساعاتی مانده

به غروب یک روز تابستانی

در انتظار رسیدن

میوه های شیرین صداقت و راستی،

از درخت کهنسال عشق و معرفت .

اما در این میان ...

دل بی قرار دیدن یک لحظه ی ناب 

و جان در آرزوی تعبیر درست یک خواب .

 

غلام رضا این اواخر اکثر اوقاتش را با مطالعه ی کتاب و شرکت در دروس اساتید فن می گذرانید. خواندن قرآن را بسیار دوست می داشت و به تناسب وقت به تعمق و تأمل درآیات آن نیزمی پرداخت. ازآنجایی که اهل تلقین و تذبذب نبود به حکمت خصوصا از جنس سینوی و اشراقی آن هم اهتمام ویژه می ورزید. با برخی کتاب های عرفانی مأنوس شده بود. سعی نمی کرد بیش از حد در خود فرو رود و سهم دیگران و اجتماع را واگذارد و از خدمت به مردم بازماند؛ زیرا آن را بر اساس تربیت خانوادگی و تعلیمات بزرگان دین و حکما مایه بزرگی و افتخار در جامعه می دانست . اما از آن سو هم نمی خواست فرصت های خدادادی زندگی را بیش از این از دست بدهد و وارد بازی های کاذب روزگار گردد؛ و چون اهل تحلیل شده بود خیلی نمی پسندید که افکار و ایمانش با تخیلات و توهمات آغشته و آشفته شود. ناگفته نماند گاهی هم با حضور در مجالس شادی آشنایان خیلی نزدیک با گفتار و کردارش بر بازار  و رونق آن می افزود و هم چنین با شرکت درمجالس ترحیم و دیدن دوستان قدیم دلخوش و سرگرم می شد و کتاب حیات گذشته اش را خرد ورزانه تر تورق می نمود. با این وصف رفته رفته متوجه شد که دلش علاوه برتکریم و رضایت نسبی از این امور سودای عجب دارد و در اندیشه سفر و خطر است.

رؤیای صادقه و بسیارنافذی که غلام رضا مدتی قبل آن را طیِّ دو نوبت متوالی در یک شب پرستاره و با شکوه تجربه کرده بود وی را بیش از همه چیز دچار اضطراب و بی قراری غریب نمود و اکنون از روی اضطرار در یک صحن سرای با عظمت به دنبال تفسیر و تأویلش می گشت تا باطن و عمق آنها را نیز دریابد. بار نخست درخوابش دیده بود که با شتاب تمام به طرف خورشید وماه می دود تا با آنها بچرخد و در نوبت دوم هم به مکان مرتفع و پر از نوری اشاره کرده بودند که پیرمردی سرخ رو در آنجا نشسته است و انتظارمی کشد .

ماهها سپری گشته بود و اثری ازآن پیرمرد در فضای بیرون هویدا نبود. درون غلام رضا پر از غلغله بود و شوق دیدار. نه دستش آنطور که باید و شاید بکار روزانه می رفت و نه پایش مثل سابق نای رفتن وهمراه شدن با همقطاران کوه پیمایش را داشت! به نظر می رسید ازعموم آشنایان دور و نزدیکش کسی نمی توانست به کمک او بشتابد چرا که تجربه باطنی وفعلی او را نداشت و در هوای صحبت یار درد طلبی احساس نمی کرد. اغلب شب ها بعد از ادای فریضه و گزاردن مقداری نافله مشغول دعا و اوراد شبانه بود تا بلکه ازاین طریق فرجی ومرهمی برزخم فراقش حاصل گردد. بتدریج که براثرکثرت عبادات و کم اشتهایی مفرط بدنش رو به ضعف نهاده بود و در چهره اش آثار رنجوری نیز مشاهده می گردید اطرافیان و اهل خانه هم خرده خرده گمان برده بودند که خدای نکرده به مرضی لاعلاج مبتلا شده است و نام بیماریش را ازدیگران پنهان می کند و یا اینکه درعشق کسی گرفتارآمده که فعلا" روی آشکارکردنش را ندارد...

 درست است که غلام رضا درتب و تاب یافتن حقیقت و آن پیرمرد سرخ رو می سوخت و می ساخت اما آنقدر هم کامل نشده بود که گوشه کنایه و طعنه های فامیل و آشنا و بقیه مردم فضول و عجول آزارش ندهند و وی ازآن مسائل حاشیه ای نفسانی براحتی درگذرد. به همین سبب در وهله نخست به فکرش خطورکرد که بخاطر خود و هدف بزرگش در مقام پاسخ گویی برآید و آنها را ازد رد و رنج واقعی خویش باخبر سازد تا بلکه در این موقعیت دشوار به اومدد رسانند و یا لااقل به کناری روند و او را به حال خودش واگذارند.اما حسب تجربه هم که شده خیلی زود ازآن فکرعاطل عبور کرد و در عمل آن شیوه را بسیار ناسازگار با روش و منش خود دید و بیش از پیش درخیال پیدا کردن گمشده خود غرق شد؛ اما این بار مصمم تر و جدی تر. شوق و اشتیاق روزافزون ازیک سو و درد جدایی ازسوی دیگر همه وجودش را فرا گرفته بود و لحظه ای آرامش نمی گذاشت. تصمیم گرفت ازتمام کارو مشغولیت های دیگرش بقدر مقدور بکاهد و به معرفت اندوزی و عبادت خالصانه ی خدا روی بیاورد و تنها از او برای حل فوری مشکلاتش مدد بخواهد. دراین میان یادش افتاد که روزی یکی ازاساتید مبرز به مناسبتی خاص در مجلس درسی مهم چنین می فرمود که :هرگاه ابوعلی سینا درتحلیل مسئله ای عاجزمی ماند روی به مسجدی می نهاد و درآ نجا دورکعت نماز می گزارد و البته بعد از آن چه خوب ازعهده ی حل وفصل مشکل برمی آمد...بخاطر آوردن این کلام نافع ازآن استاد با بصیرت در طول مدت بی قراری و بی تابی اش هم نتوانست دردی از وی دوا کند وعلی العجاله به دو دلیل تلقی به قبول نگردید. دلیل اول این که می گفت نمازبا آن شرایط، مخصوص بوعلی است که درقامت یک حکیم درمسجد ظاهرمی گردید.دلیل دیگر آنکه گزاردن آن نوع نماز حلال مشکل بوعلی است نه من درمانده و گمشده در وادی حیرت!

نیست درمن عقل آن مرد حکیم

 تا بخواهم حل مشکل چون کلیم

هست درمن عادت بیم و امید 

 گر رسم درگاه او لرزم چو بید

در یک صبح زود جهت تسکین خاطر و افزایش بارقه امید بعد ازادای فریضه نماز و تکرارمقداری اوراد و دعا ازکتاب مفاتیح راهی وادی خاموشان شد تا بر سرمزار یکی از استادان بزرگ اخلاقش که مردی متشرع وصاحب نفس بود و حاج محمد مهدی نام داشت فاتحه ای بخواند. بعد ازقرائت فاتحه بشدت احساس تنهایی وغریبی کرد . به اخلاق عموم مردم زمانه نگریست که چگونه پیوسته دروغ بهم می بافند و قدمی در مسیرعقلانیت و تزکیه نفس برنمی دارند و به همدیگر توجهی مهرآمیزنشان نمی دهند ودل نمی سوزانند.! پاره ای ازآنها اهل ظاهرشده اند و به باطن و حقیقت کار وقعی نمی نهند . در اثر غفلت زیاده از حد به زندگی این جهانی چسبیده و به آخرت و مرگ که از همه چیز به آدمی نزدیک تراست بی توجهند و از آن گریزان!...

غلام رضا زبانش دیگر یارای سخن گفتن نداشت. سوگمندانه به اطرافش نگاهی انداخت.! تنها مانده بود و نزار! به بالا نگریست اما زهره را هم که برایش نماد عشق و دلدادگی بود و سخت بدان علاقه مند، درآسمان ندید! کمی بخود آمد. متوجه شد که او را درطول روز نمی توان مشاهده کرد و برای دیدنش می بایست انتظار شبی دیگر را بکشد تا بلکه در سپهر و ارتفاع زیاد موفق به دیدنش گردد.

اما در زمین خود را بی کس تر از همیشه دید! نه رفیقی مانده بود و نه شفیقی! نه مردی بود و نه جوانمردی که با او طرح دوستی و رفاقت افکند. نه یار بود و نه یاوری! که هرکدام از آنها ظاهرا" به دیار و کشوری دیگر جهت تحصیل و تکمیل یافته هایشان کوچ کرده بودند. گذشته از اینها درآن لحظات ناامیدی و مأیوس کننده نفس فرصت طلب هم گریبانش را گرفت و به سرعت دعوت به گشودن باب گله وشکایت نمود که آخرای خدای دادگر و مهرورز: این چه دردی است که مرا بدان مبتلا کردی و در دام محبت آن پیرمرد نادیده و ناشناخته انداختی و از طرفی هم هیچ نشانه ی بارزی از حقیقت آن حبیب پاک نژاد به من نگون بخت ندادی و در این روزگار غفلت خیز نیز اینگونه رهایم کردی و در این بیابان نفس سردرگم و سرگردانم ساختی!! کجاست آن یقین گمشده ! کجایند آن مردان صاف و پاک بی کدورت! دردهای نهفته و نانوشته ام را نزد کدام گوش هوش مرور کنم و در کدام دفتر دانایی و توانایی بنویسم و به یادگاربگذارم تا به وظیفه ذاتی خویش که بر آن توسط پیامبران عظامت تعهد گرفته ای ،عمل کرده باشم...

درهمین قیل و قال بود که بر اثر گریه زیاد خوابش در ربود. د ر همان حال استاد با کمالش حاج محمد مهدی را دید که با چهره ای شاد و خندان بدو می گفت:

غلام رضا جان،عزیز دل محمد! نگران نباش . خدا بزرگ و بسیارمهربان است.همچنانکه خودت بهتر از دیگران می دانی خالق کائنات با نظر رحمتش هیچ کسی را در این جهان خاکی و درگذرگاه ابدیت تنها نمی گذارد و در موقع مقتضی به داد و قالش می رسد.

فرزندم! عزیزم! فقط سفر امروز یادت نرود. زود حرکت کن که نفس برنامه های زیاد و فریبنده ای برای منحرف کردن آدمی از مقصد واقعی شان دارد و نباید در هیچ  وضعیت و موقعیتی به او اعتماد کنی. مواظب ترفندهای جور وا جور و رنگارنگش باش.!!

غلام رضای بیچاره وقتی بخود آمد نه پای حرکت داشت و نه نای صحبت .! کم مانده بود از شدت ترس و خستگی قالب تهی کند و از آن سفر منصرف شود و به سوی خانه بازگردد و مثل عامه ی مردم دغدغه نان و آب و ازدیاد مال و منال داشته باشد که به یکباره از درون مورد نهیبی روح فزا قرارگرفت و به یاد هشدارهای استاد با وفایش حاج محمد مهدی افتاد که می گفت هر چه زودتر می بایست با پای خود از این کوی به آن کوی حرکت کنی و تقدیر و تدیبر امور را به عاقلان و خادمان بسپاری که خداوند رحمان ورحیم است.

باری، غلام رضا به هر نحوی که برایش میسور و مقدور بود خودش را با زحمت فراوان به آن شهر مقدس رسانید که از ایام طفولیت به همراه پدر صاحب همتش بدانجا جهت زیارت مسافرت می کردند بعلاوه که در این ایام سخت به فکر خودش هم رسیده بود که برای استمداد همّت از یکی از امامان و اولیاء عازم یکی از شهرهای مقدس گردد که تأکید استاد مرحومش براین سفر مزید برعلت شد. مدتی درهمانجا معتکف گشت و اوقاتش را در کنار مرقد مطهر به عبادات و ریاضات شرعی که از کتابهایی همچون محجة البیضای (راه روشن) فیض کاشانی و کیمیای سعادت غزالی به یاد داشت، گذرانید تا بلکه درآنجا به دیدار مقصود نائل آید و روزنه ی امید و نجاتی باز شود. به همین دلیل دلش به هیچ چیز جز یاد خدا و تعبیردرست آن خواب و زیارت پیرمرد سرخ رو رضایت نمی داد که خدای لطیف از روی لطف و محبت بر سر راه سیرت و در اختیار فکرتش نهاده بود.

... در آن آستانه ی مقدس هرچه زمان می گذشت غربت و فرقت این جهانی اش فزونی می گرفت و خود را بیش از پیش تک و تنها و در اصل فقیری احساس می کرد که دائما" به فضل و فیض خداوند ی محتاج است و لاجرم از عمق جان می فهمید که انسان بدون این خط و ربط متعالی چقدرخالی از معنا و بی هویت می شود.

آمد آن پیک خدا نور رسول        مژده بر جان، شد دعای  او  قبول

یک روز صبح غلام رضا که عازم حرم برای ادای فریضه بود در میانه ی راه به یادش افتاد که مصحفش درخانه جا مانده است و بدون آن عبادت و نیایشش تکمیل نمی گردد.همین که خواست برگردد و آن کتاب را ا ز طاقچه ی بالای سرش بردارد و از نمازجماعت صبح نیز عقب نماند یکدفعه چشمش به کسی افتاد که علی اکبرنام داشت. سال ها قبل او را هنگام زیارت یکی از قبور متبرکه و درس تفسیر دیده بود و چون سیمای خوش و متبسمی داشت بخوبی در حافظه اش جا گرفته و مانده بود. درآن ایام غریبی و آوارگی بر او سلام کرد و از احوالش پرسید.آن مرد هم طبق عادت و دستور شریعت اسلامی جواب سلامش را داد و اندکی در مورد پیشینه ی آشنایی شان سؤال نمود.هر دو پس از شناخت اجمالی همدیگر صلاح و فلاح را در آن دانستند که گفتگوهای اصلی شان را موکول به بعد ازخواندن نمازصبح بنمایند. پس ازفارغ شدن از انجام فریضه و خوردن صبحانه ای مختصر باب صحبت باز شد و هر یک از آنها بخاطرداشتن خرد گفتگو و تجانس روحی و همدرد بودن، پاره ای از مشکلات فکری و قلبی شان را برای یکدیگر بازگو نمودند و البته غلام رضا بیش از او  سخن گفت. علی اکبر پس از شنیدن کلام صادقانه و ماجرای غم افزای غلام رضا پیشنهاد داد که بعد این بهتراست برای رهایی از این فراق کمرشکن به خدا پناه ببرد و فقط بر کرم خدا روی نیاز و دست استعانت دراز نماید.

غلام رضا هم ضمن سپاس و تأیید سخنان علی اکبر گفت:خیلی ببخشید. درخلال فرمایشات شما برای بنده سؤالی مهم پیش آمد که حقیقتا" تعجبم را برانگیخت. مایلم دراین مکان اگرامکانش باشد پاسخ آن را بفرمائید.

علی اکبر نیز با وقفه ای کوتاه جواب داد چه  پرسشی؟ آن هم اینقدر مهم!  

غلام رضا اضافه کرد :در اثنای صحبت تان متوجه شدم که شما ازشهر ما به اینجا آمده اید و دوباره قصد رفتن به آنجا را دارید. می توانم بپرسم که در آن شهر مشغول چه کاری هستید و برای چه منظوری دوباره می خواهید به آن دیار سفر کنید.؟علی اکبر گفت: جواب این پرسش البته ساده و روشن است. ایامی پیش که برای انجام یک کاراداری و دانشگاهی مرتب به شهر شما مسافرت می کردم از طریق یکی از دوستان خوب و راه رفته ام که در سفرحج نیز با هم بودیم چندین بار به خدمت مردی وارسته و دور از ریا و تزویر شرفیاب شدم که نامش را "حاج محمد" می نامیدند و چون باطنش به نور ارادت منور گشته و خود را بصورت تمام عیارتسلیم مرشد خویش جناب دکترجواد نوربخش (نورعلیشاه کرمانی) نموده بود و حالت پذیرش همگانی نیز داشت لقب طریقتی اش را موافق علی می گفتند.همین اندازه جهت آشنایی اولیه شما با ایشان در وصف کمالاتش بگویم که: پیرمردیست تقریبا" متوسط القامه که بینایی چشمانش ظاهرا" ازکثرت مطالعه ضعیف گشته و یک عینک ته استکانی نیز به صورت دارد.  تیزرو است و بی باک چو نان شیری که غالبا" در جستجوی شکار و کاویدن مراتب عالم هستی و معنای وحدت باری تعالی است. قلندر است و بسیارصریح اللهجه به حدی که از بیان سخن حق به هیچ وجه ترس و بیمی به خود راه نمی دهد. در وفای به عهد بی نظیراست و حسن اعتقاد تام دارد بگونه ای که اهل هیچگونه مجامله و معامله بر سرعقیده نمی باشد . مملوّ از معارف و تجربه است و پخته ی راه. مسلط در عرفان نظری است و کمال یافته.عاشق اهل بیت است و چون نام فامیلی اش زهیری است می گویند اصل و نسبش به یکی از یاران با وفای امام حسین (ع) در واقعه ی جانسوز کربلا می رسد. در موارد و مواضع مختلف حادثه عاشورا را از زوایای گوناگون می شکافد و نکات عرفانی و اجتماعی آنرا به زبان ساده بیان می دارد و امام سوم شیعیان حضرت حسین بن علی (ع) را مظهر عشق اعلای الهی می داند .آنطور که دانستم و مشاهده کردم هفته ای دو بار بطورخاص و پیوسته در یک جلسه عرفانی حاضر می شود و در مکانی آرام و دلگشا ازشریعت و طریقت سخن می گوید و جمع حاضران را در نهایت صلابت و اشراف تعلیم و ترغیب به رعایت هر چه بیشتر دستورات حضرت خداوندگاری می نماید که نام و یاد حق و خدمت بی منت مهمترین آنهاست . من هم چون او را مردی امین و قابل اعتماد یافتم مشکلات روحی و درونی خود را بر جنابش عرضه داشتم. ایشان نیز بعد از استماع حرف هایم دو دستور مهم بعنوان شروع کار بر من ابلاغ فرمودند که الان برای شما هرچند که بدان التزام دارید ،عرض می کنم: یکی اینکه گفتند از امروز لمحه ای نسبت به اجرای دقیق احکام شریعت محمدی(ص) خصوصا" بجای آوردن نمازهای پنجگانه دراول وقت جهت رهایی ازوادی ضلالت وگمراهی بی تفاوت نباشید و حق آنرا ادا نمایید دوم آنکه عازم این آستان نجات و کوی زیارتی بشوم که دراینجا خوشبختانه از یُمن خوش این محل و آن فرمان راست، شما را نیز زیارت کردم. حاج علی اکبر در ادامه برسخنانش اینگونه افزود که که اگرمایل باشید هنگام برگشت و رفتن دوباره به آنجا توفیق همسفری هم داشته باشیم.

غلام رضا که هم ازماندن نسبتا" طولانی در آن مضجع شریف خسته شده بود و هم برای حال و هوای وطن مقداری دلش تنگ شده بود و مهمتر آنکه این همصحبتی را تقریبا" مقدمه ای دانست بر اتمام دوران سرگردانی و حیرانی اش، پیشنهاد حاج علی اکبر را با کمال میل پذیرفت به شرط آنکه درراه مزاحم کارآنها نباشد .ضمنا" قرار بر این شد که طوری از اینجا حرکت کنند که موقع رسیدن به شهر، توفیق شرکت در آن جلسه را هم داشته باشند.

آن روز پس ازخداحافظی موقّت از حاج علی اکبر، دل دردمند غلام رضا بیش تر از هر موقع دیگر تنگ شد. ازصمیم دل اشتیاق پیدا کرده بود که آن پیرمرد را هرچه زودتر از نزدیک ببیند .از نشانی هایی که آن مرد سفرکرده به او داد به شک افتاده بود که نکند یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم.! چون بعضی از آن علائم با خواب نابش تطابق و هماهنگی بسیارداشت. علی القاعده با توجه به تحمل آنهمه سختی و مرارت و تجربه های ریز و درشتی که در این مدت اندوخته و آموخته بود به خود فرصت هجوم اندیشه های باطل را نداد. بلافاصله دست به کارشد و با ایمان تمام همچون شیخ اشراق که هیچگاه از خواندن قران سیر نمی شد و دل نمی کند به همراه مصحف شریف با نیاز و سوز هرچه زیادتر به داخل حرم رفت. در ابتدا دو رکعت نماز شکر بجای آورد و خداوند را بخاطر پیدا کردن چنین دوست مُقبِل و محرمی سپاس بی حد گفت.هنگام قرائت بخش هایی از آیات قرآن کریم به دلش افتاد که نکند دیدار امروز او در وقت سحرگاهی با این مرد تصادفی نبوده و او نادانسته همان پیکی است که حضرت رب ودود پس از مدتها انتظار به احترام و احتشام این امام معصوم به سویش گسیل داشته است! آری ظواهر امر نشان می داد که عاقبت، نسیم لطف و رحمت به سوی باطن پاک و آماده ی او وزیدن گرفته است.سپس سخنی بزرگ از علاء الدوله را به یاد آورد که در جایی نوشته بود: اگرجهان پر از مشایخ واصل کامل مکمل باشد مراد ترا حق تعالی در ابتدا به دست آن پیرمرد داده است تا ترا بدو رساند و او یعنی سالک نباید نظر بر دیگر اساتید و مشایخ داشته باشد. ازشدت خوشحالی در پوست خود نمی گنجید بحدی که در گوشه ای نشست و یکجا به روح و روان بلند و آسمانی پیامبر بزرگوار اسلام حضرت محمد(ص) هزار مرتبه صلوات و درود فرستاد. دوباره مشغول نمازشد و بعد ازفراغت از آن با اخلاص تمام، سوره توحید و آیات مربوط به ولایت و آیت الکرسی را قرائت نمود و هزار بار ذکر تهلیلیه را گفت که خواجه احمد غزالی در کتابی مستقل آن را حصن و دژ توحید می داند.

 


  
  

به یاد شکوه آسمانیت

-چه نویسم از تو دفتر که تو نور نور نوری

چه ببینم از تو خوشتر که تو هور هور هوری

-نرود زیادم هرگز نظرت بر آن حریفان

چه بخوانم از تو بهترکه تو شور شور شوری

-نفسم گرفت یا رب زهوای خشک بی روح

چه بجویم از تو دلبر که تو صور صور صوری

-زتو جز وفا نباشد زتو جز صفا نباشد

چه بگویم از تو در شهر که تو خور خور خوری

-غم دل نباشد آنجا که تو پا نهاده باشی

چه بنالم از تو دربر که تو سور سور سوری

-چو گرفت از تو بی شک ملک آن صفات کامل

چه جوانم از تو برتر که تو حور حور حوری

-دل خون گرفت آتش زمراد و کوه و تختش

چه بجوشم از تو حیدر که تو طور طور طوری

-زشراب لعل پیران زکمند لطف مردان

چه فتادم از تو بر سر که تو تور تور توری


  
  

با زبان دیدار

یادی از ایلخانی پور غمخوار

پرده ها را می شکافد آن لبیب

زانکه باشد صادق و خاص حبیب

می برد ره سوی دل سوی کمال

مرد میدان عالمی  نور  و  جمال

رفیقی بزرگوار و استوار در عرصه دین و معنویت برایم نقل می کرد که روزگاری پیش که به حکم ضرورت و تبعیت از نظام خانوادگی در شهر کرمانشاه رحل اقامت افکنده بودم و در آن زمان علاوه بر مطالعه کتابهای مربوط به حوزه دین گوشه چشمی هم به بعضی از آثار فیلسوفان و عارفان اسلامی داشتم یک روز حَسَب اتفاق در محل یک کتابفروشی نسبتا ناشناخته با شخصی آشنا شدم که ظاهرا از جایی دیگر به آن منطقه آمده بود و دنبال گمشده ای می گشت.ضمن دعوت همدیگربه یک گپ دوستانه در مکانی دل نشین تر با اشتیاق تمام مشغول صحبت شدیم و در آن ساعات خوش و خرم و البته زود گذرحرف ها و سؤالات زیادی رد و بدل شد که شاید همین پرسش و پاسخ های متقابل بود که بتدریج شرایطی فراهم آورد تا میان من و او نوعی دوستی پایدار و الفتی پابرجا بوجود آید. باری، مدتی ازاین رفاقت معرفت آموز و شوق افزا نگذشته بود که ایشان مجبورشد به قصد انجام عملی عبادی که از قبل آماده آن بود آنجا را ترک گوید و به دیارخویش بازگردد. اما درست یک روز مانده به رفتنش خدا خواسته دست به انجام کاری زد که دفترزندگی و کتاب سرنوشتم طوردیگری ورق و رقم خورد چرا که او نگاه نیاز و پگاه نمازم را روی یک حس آشنایی درونی و خدمت بی منت به چهره مردی با خدا گشود که اسمش پرویز بود و نام فامیلی اش ایلخانی پور. حقیقتش، درآن موقع خیلی دقیق نمی دانستم این فرد کیست و چه موقعیت و نسبتی با رفیقمان دارد.گرچه که از همان لحظات اول دیدارمان او را مردی صادق و با همت یافتم. قرائن نشان می داد آدمیست که طناب دل با متانتش به حلقه ای بالاتر از این عالم محکم و آویزان است.علیهذا آقای ایلخانی پور هم پس از پاره ای صحبت های معمول و غیرمعمول از ادامه ارتباط استقبال کردند و فقط جهت اطلاع گفتند :کسانی که پا و راهشان به هردلیل به نزد ما و خانه دوست باز می شود علی الاغلب تپش قلبی دارند وصدای طلبی. اهل دردند و طالب درمان . بنده هم متولد کرمانشاهم ولی ساکن اینجا نیستم .امروز هم که مرا در اینجا می بینید بیشتر به عنوان یک مهمان حضور پیدا کرده ام تا چیز دیگر.! انشاالله اگر شما به شهر تهران آمدید آنجا نیز در خدمت تان هستیم. هرچند بعد ها فهمیدم که حرفهای آن روزشان جدا" ازسر تواضع و فروتنی بوده است. النهایه آقای ایلخانی پوردرآنجا برسخنانشان این چنین افزودند: همچنانکه بر اهل دل روشن است خانه های ایمان درباطن امر فرقی با هم ندارند وپنجره و درب هایشان همگی از فضل و بذل رحمت خداوندی باز و افرادشان همه از مدد و فیض نور حضور بهره می گیرند و لامحاله تمام آنها بدنبال درمان درد و دستگیری از فقرا و دردمندان می باشند.

نمی دانم! درآن ایام با اینکه بیشتر اوقات در فکر گشودن گره های فلسفی ذهن خویش بودم و بسیارخوشحال از بررسی و غور در کتب حکمی و عرفانی؛ راستش ،حالا حالاها هم نمی خواستم دل درگرو محبوبی بسپارم و راه عاشقی و محبت ورزی پیشه کنم. به هرتقدیرحرف های صادقانه و امیدوارکننده آن مرد نیکو منش در دلم نشست و پس از مدتی کلنجار رفتن با خود دوباره به دیدار او شتافتم و جنابش را در محلی دیگر از نزدیک ملاقات نمودم.

آمده ام به عذر تو ای طرب و قرار جان

عفو نما و درگذر از گنه و عثار جان

نیست بجز رضای تو قفل گشای عقل و دل

نیست بجز هوای تو قبله و افتخار جان

آدمی بود بسیار خونگرم و مهمان نواز و فوق العاده دلسوز و مهربان. صداقت و راست خو یی مثل باران از سر و روی او می بارید. بی سبب نبود که اسم صفت عرفانی او را صادق علی می گفتند. غمخوار دیگران بود و محنت کش مردمان. در پذیرایی هایش، ازظاهر و باطن مایه می گذاشت و در رساندن آدمی به سرمنزل مقصود قرار و آرام نداشت. بعدها دانستم که از جمله اشخاصی است که در مقام یک شیخ و سرپرست زحمات زیادی متحمل شده و تربیت یافته ی یکی ازاقطاب بزرگ سلسله نعمت اللهی یعنی آقای دکترجواد نوربخش(نورعلیشاه کرمانی) است و مراحل دشوار فتوت،محبت و صداقت را تحت ارشاد و راهنمایی های ایشان طی طریق نموده اند. یادم می آید قسمت اعظم فرمایشات آقای ایلخانی پور هنگام صحبت در آن سال ها حول محور اسلام و تسلیم شدن در برابر خداوند می چرخید که البته اثبات و شناخت کامل او را مقدم براین کارها می دانست. وجود و ظهور این همه اخلاق حسنه که شمه ای از آنها را در اینجا بازگو کردم برای من البته اهمیت و اعتباری خاص داشت ولی درواقع یک نکته اصلی و مهم ازجایی به بعد توجه و احترام مرا نسبت به او دو صد چندان نمود و آن چیزی نبود جزتقیّد کامل ایشان به شریعت مصطفوی و حفظ جایگاه آن دربین سایر اعمال و معارف دینی . بطوری که درهیچ حال و مقامی ذره ای تنبلی و کاهلی درانجام وظایف خطیر مربوط به دین از خود نشان نمی داد. یک مسلمان تمام عیار که جمع بین شریعت و معنویت کرده بود.آهسته و شمرده سخن می گفت و روندگان طریق را همیشه دعوت به رعایت دقیق احکام شریعت و آداب طریقت می نمود.

با کمال تأسف امروز پاره ای ازکسانی که به نحوی از شناخت و عرفان دم می زنند و به خیال خام خود پا دراین مسیر دیریاب و پر پیچ و خم نهاده اند بیش از همه نسبت به بنیان دین یعنی شریعت بی رغبت اند و در مواردی حتی آن را قید و بندی در مسیر وصول به کمال مقصود می دانند غافل از اینکه شریعت و طریقت دو بال پرواز برای رسیدن به قاف حقیقت و کعبه دلدارهستند و اندک غفلت از آنها می تواند آدمی را به انواع حلقه های نامعتبر و وادی های نوظهور و ویرانگری بکشاند که در صورت سقوط، دیگرخلاص و نجات یافتن از آن برای کمترکسی میسر و مقدور است.

باغ  که بی تو سبز شد دی بدهد سزای او

جان که جز از تو  زنده شد نیست وی از شمار جان

درانتها یاد آورمی شوم که از آقای ایلخانی پور(صادقعلی) رساله ای با عنوان «آیات ذکرذات حق تعالی درقرآن مجید » به یادگار مانده است که حاوی نکته های بدیع و استنباطاتی قریب از آیات مورد نظر قرآن در مورد اهمیت ذکر می باشد که سال 1380هجر ی شمسی توسط انتشارات یلدا قلم به چاپ رسیده است.

یاد آن عزیز دل آرام و صادق جان که چندی پیش درسن 95سالگی به دیدار محبوب رهسپار شد پیوسته گرامی باد.

 


93/5/20::: 8:17 ع
نظر()
  
  
<      1   2   3   4   5   >>   >