سفارش تبلیغ
صبا ویژن
آنکه دردانشش اختلاف و دوگانگی نباشد . [امام باقر علیه السلام ـ در بیان معنای راسخان در دانش ـ]
لوگوی وبلاگ
 

دسته بندی موضوعی یادداشتها
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :13
بازدید دیروز :8
کل بازدید :65685
تعداد کل یاداشته ها : 53
99/5/14
4:23 ع

« شما ای مردمان»

 

شما ای مردمان، مسافری هستید به سوی پروردگار خویش، پیوسته در سیر تا به او در رسید آنگاه او شما را باخبر خواهد کرد که هم? اختلافات و جنگ و نزاع شما در مسائل دین هیاهوی بسیار برای هیچ بوده است. شما جوهر دین که بزرگداشت فرمان خدا و شفقت بر خلق عالم است رها کردید و به جان هم افتادید و چه نقشهای اهریمنی در نمایشنام? عالم بازی کردید که جز شیطان حسود هیچ کس را از آن سودی نبود و به گفت? حکیم طوس:

زیان کسان در پی سود خویش

بجویند و دین اندر آرند پیش

به جای خواندن و عمل کردن قرآن، بحث در حدوث و قدم در قرآن کردید و به جای رفتن به معراج همراه رسول، قیل و قال راه انداختید که جسمانی بوده است یا روحانی، به جای قولها را شنیدن و بهترین را برگزیدن، گلوی یکدیگر را فشردید که تو خاموش باش تا من سخن بگویم، به جای خدمت و برآوردن نیازهای یکدیگر و به جای آنکه همگی در مسجد این عالم به سجود و ستایش پروردگار پردازید، فرقه فرقه شدید.

برگرفته از کتاب "365 روز در صحبت قرآن"

حسین الهی قمشه ای


  
  

کتاب نفس

 

نیست قرآن جزنگاه مهریار

گفت پیغمبربه هرشهرودیار

کن سفردرخویش وبین آثاردوست

آسمان خواهد ترا جانت ازاوست

 

درآن ایام شور و اشتیاق که ازسرتوفیق ومحبّت درکناراستادی سوخته جان وراه پیموده بیش تروقتها به کاردل مشغول بودیم وفارغ ازهیاهوی بیرون نظاره گرحقایق ایمان والبته سبکبال وسرافراز،یادم می آید که حضرت ایشان دراغلب اوقات ما را به استناد آیه ای صریح ومحکم ازقرآن کریم دعوت به مطالعه کتاب نفس خود می فرمود وبا لحنی آرام وتأثیرگذاردرمواضع مختلف آنرا تکرارمی کرد ومی گفت : اقراء کتابک کفی بنفسک...(17/14) .سپس برکلام دلنشینش اینگونه می افزود که هیچ پیامبری ازجانب خدا برای مردم مبعوث نشده است الا اینکه این سخن را یعنی خواندن "کتاب نفس" را به آنان ابلاغ واصرارنکرده باشد.به نظرمی رسد پیام اصلی آن بزرگواردراین گوهرافشانی ممتد آن بود که آدمی برای این مطالعه ی بخصوص می بایست ازخود سفرکند تا بتواند همه چیزرا درخود بیابد.اما معنای ازخود سفرکردن را می توان همان سفرازطبیعت به سوی عالم بالا وبریدن ازخواهش های نفسانی وتوجه کردن به ندای وجدان وفطرت اصیل خویش دانست که درآنجا سالک الی الله می تواند ازظواهرامورعبورکند وبه ملکوت وباطن اشیاء راه یابد وبه جای دل بستن به این دنیای خاکی، مسافرعالم ملائکه وعقول ومرسلات گردد چرا که سیروسفرانسان به سوی دیدارخداوند دورکن دارد:پایه اول اینکه اززمین بواسطه ی اعمال صالحه دل بکند ودوم آنکه ازطریق کسب معرفت وبا ایمان واعتقاد تمام دل به آسمان معنی بندد.        

 

 

 

 

 

 


92/10/30::: 11:45 ص
نظر()
  
  

معنویت نحوه ‏اى از مواجهه با جهان هستى است که فرآورده‏ اش این است که حالتهاى نفسانى نامطلوبى مانند غم و اندوه، ناامیدى، دلهره و اضطراب، احساس سرگشتگى و سردرگمى، احساس بی معنایى و بی هدفى و... تا آنجا که امکان‏پذیر است در انسان پدید نمی ‏آید و یا اگر پدید آمده، ناپدید خواهد شد. این نحوه مواجهه موجب رضایت باطن می شود. فراورده معنویت همین رضایت باطن است، که البته این سازگار است با اینکه زندگى آدمى منحصر به دنیا باشد یا زندگى پس از دنیا هم به نظر شخص وجود داشته باشد. اگرچه تا آنجا که من می دانم، معنویان جهان، عموماً به زندگى پس از مرگ، با صور مختلف جاودانگى، معتقدند؛ یعنى به لحاظ نظرى امکان دارد که کسى معنوى باشد و در عین حال به یکى از ادیان تاریخى جهان متدین نباشد، اما انصاف این است که در طول تاریخ اکثر کسانى که معنوى بوده ‏اند، تعلق خاطر به یکى از ادیان نهادینه و تاریخى هم داشته‏ اند. البته معنویت هسته دین است، نه پوسته آن و از این حیث می توان گفت که امکان رسیدن به هسته براى همه کسانى که فقط تعلق شناسنامه ‏اى به دین دارند نبوده و همه آنها به این حالت نرسیده ‏اند و به نظر من نمی توانند رسید؛ یعنى پدیدآمدن مدینه فاضله را ممکن نمی ‏دانم، هرچند مطلوب است و هر انسان حق ‏طلبى دوست دارد چنین جامعه‏ اى پدید آید، اما خواست ما با آنچه پدید می آید، متفاوت است.

اما می ‏توان این سؤال را مطرح کرد که اگر کسانى در جامعه معنوى باشند، طرز معیشت آنها چه تفاوتى با دیگران دارد؟ به نظر من انسان معنوى در مناسبات اجتماعی ‏اش بر اساس سه اصل عدالت، احسان و محبت رفتار می ‏کند. در مدارج پایین‏ تر معنویت، انسان با دیگران بر اساس عدالت رفتار می ‏کند، وقتى مدارج معنوى انسان بالا رفت، کارش به احسان منجر می ‏شود و در مرحله سوم به محبت می رسد. عدالت یعنى استیفاى حق خود به تمامه و تجاوز نکردن به حق دیگران. احسان یعنى صرف نظر کردن از بخشى از حق خود و اینکه اجازه دهیم این حق به دیگران معطوف شود. محبت نیز یعنى همان عدالت یا احسان ورزیدن، به شرط آن که با محبت همراه شوند. عدالت و احسان دو امر آبجکتیو (عینى) هستند و در رفتار بیرونى جلوه ‏گر می شوند، اما محبت یک امر کاملاً سابجکتیو (انفسى) است؛ یعنى یک حالت درونى است.انسان معنوى در نسبت با خودش هم با سایر انسانها تفاوت دارد. وى در عین اینکه خودش را برتر از دیگران نمی ‏داند، اما خودش را شدیداً دوست دارد. این نوعى «خوددوستى معنوى» است. انسانهاى معنوى براى خودشان بی ‏نهایت ارزش قائل‏اند و به همین دلیل همیشه مراقب‏ اند که به گونه‏ اى زندگى نکنند که این «خود» گرانبهایى که در اختیارشان است، ذره‏ اى ضربه ببیند. آنها به دلیل همین خوددوستى سعى دارند همیشه خود را ارتقا دهند و به وضع مطلوب‏ترى برسانند. به همین دلیل هیچ‏گاه از سیر و سلوک درونى خالى نیستند. ویژگى دیگر انسان معنوى این است که درد و رنج‏هایى که در بیرون وجود دارد یا اصلاً برایش درد و رنج نیست و یا قابل تحمل است؛ زیرا که معنا و آرمان خاصى براى زندگی ‏اش دارد و هرگاه احساس کند درد و رنجى او را زودتر به آرمانش می رساند، آن را تحمل می کند. ویژگى دیگر انسان معنوى این است که تنها خود را مسؤول سرنوشت خود می داند و هرگونه بهانه ‏جویى را کنار می ‏گذارد، برخلاف انسان عادى که همه تقصیرها را به گردن دیگران می ‏اندازد. ویژگى دیگر او این است که دستخوش خودبزرگ‏ بینى نامعقول نیست و فکر نمی کند که قطب دایره امکان است و همه چیز بر مدار او می چرخد. او می گوید: من براى جهان هیچم، اما براى خودم همه چیز. دیگر اینکه انسان معنوى کمترین مصرف و بیشترین تولید را در جهان پیرامون خود دارد.به نظر من بزرگ ‏ترین کارى که ما می ‏توانیم در حال حاضر براى خود و جامعه‏ مان بکنیم، این است که پروژه عقلانیت و معنویت را به طور همزمان پیش ببریم؛ چرا که در طول تاریخ جوامعى که معنویت را به قیمت عقلانیت از دست داده‏ اند یا بر عکس، نتوانسته‏ اند به آن مناسبات انسانى سالم و رضایت باطن برسند.اگر همه پیروان ادیان جهان با صداقت به دین خود ملتزم شوند، بی شک به یک جا می رسند؛ زیرا هر یک از ادیان به منزله راهى است که از یک سوى کوه به قله آن منتهى می ‏شود و همه به یک قله می ‏رسند.

مصطفی ملکیان

بازتاب اندیشه شماره9


92/10/20::: 3:34 ع
نظر()
  
  

جوانمرد وجوانمردی

 

رفیقی دردمند وشفیقی ارجمند به مناسبتی خاص برایم نقل می کرد که سال ها پیش که افتخارآشنایی و خدمت درنزد یکی ازمشایخ راه معرفت ومحبت نصیبم شده بود و به حکم وقت و رحمت، بیشتر ساعات عمرمان صرف بحث و استماع صحبت های برآمده از ذوق وتجربه های باطنی آن بزرگ ازدست رفته می گذشت، یکباربرحسب نیاز و حضورچند مهمان عزیز و دل آگاه سخن از لزوم جوانمردی و فتوّت به میان آوردم و به آنان گفتم که در جهان معاصروغافل ازمعنویت چگونه می شود کسانی ادعای عرفان و پیروی از امام اول شیعیان داشته باشند و در کتاب های خود بر شناخت شهودی حق تعالی تأکید بنمایند؛ اما از صفات ویژه و ممتاز انسان های کامل نظیر مرّوت، ایثار، فداکاری، یاری مظلومان و بی پناهان، شفقت بر خلق، وفای به عهد و خودشکنی، متأسفانه خبری و نشانه ای در نظر و عمل آنها مشاهده نگردد. ایشان نیز طبق عادت و مشی مألوف با اندکی تأمل در جواب فرمودند که بلی! مطلب همان است که می گوئید. جوانمردی درحقیقت آن است که دیگران را درهرکاری برخود مقدم داری و با دل و جان درخدمت خلق باشی. البته درادامه برسخنان کوتاه و عمیق شان این نکته را هم افزودند که :جوانمردی از اصول تصوف ایرانی بود و اغلب آنان را جوانمردان می نامیدند؛ ولی باید اذعان کنیم که درزمان ما نه اثری از تصوف واقعی پیداست و نه خبری ازجوانمردی.

حین مجوازاین دغلکاران پست

مردی ومردانگی ای یارمست

نیست دراینان نشان عاشقی

بل همه خود رأی ودرآشفتگی 


  
  

افکند درجان خدای بی نیاز

یاد خود شرط دلآرام است وناز

تاشود آن دیده روشن ازحضور

خدمت ساقی سکوت آرد نماز

                                         (خادم)

 

از روزن خورشید درباره هستی‏  شناسی«ذکر»(بخش اول)

ویلیام  چیتیک

علیرضا رضایت

 

ذکر به مثابه زبان دل،معنادارترین گونه‏ تَعامل انسان با خداست که همواره مدِّ نظر عرفا و متصوفه بوده است.در نظر اهل‏ عرفان و تصوف،ذکر به عنوان دیالوگ، عامل شناخت انسان از خود و خداست. این واژه به معنای«به یاد خدا بودن»، صرفا زبانی نیست؛از این روست که در نظر اهل سلوک،بعضا سکوت نیز سرشار از ذکر است.ذکر نشانه است؛نشانه تعالی‏ و لیاقت موهوبی انسان؛لیاقتی که آدمی‏ می‏تواند به واسطه آن مخاطب خدا قرار گیرد.در یک کلام،ذکر بازکردن دریچه‏ وصل برای نشستن در حضور بی‏نهایت‏ و شنیدن کلام محبوب است.به تعبیر قرآنی:«فاذکرونی اذکر کم».

این مقاله‏ گذری دارد بر هستی ‏شناسی این مفهوم با مراجعه به آیات،احادیث و آثار ابن عربی.

بگذارید کلام را با حدیثی از پیامبر اسلام(ص) آغاز کنم که به اختصار بیانگر برداشت اساسی‏ اسلام از انسان و جهان است؛«الدنیا ملعونه، ملعون مافیها الا ذکر اللّه».به منظور بیان‏ پاره‏ ای از معانی نظری و علمی«ذکر اللّه»،ابتدا مروری داریم بر مفهوم ذکر در قرآن و سپس‏ برخی تعالیم ابن عربی‏[در این خصوص‏]را بررسی می ‏کنیم.سنت اسلامی ریشه در علم دارد.این‏ ریشه ‏دار بودن به آشکارترین وجه ممکن‏ در نخستین شهادت این دین(لا اله الا اللّه) متجلی است.این عبارت، مظهر اولین اصل از اصول دین اسلام است؛توحید.اما حتی آنها که با تعالیم اسلام مأنوسند،بعضا فراموش‏ می‏ کنند که«توحید»هیچ ارتباطی به تاریخ‏ ندارد چرا که توحید صرفا بیانگرنحوه هستی‏ اشیاست.تلقی اندیشمندان مسلمان از توحید به مراتب پیچیده‏ تر بوده است؛به اعتقاد آنها توحید،حقیقتی عام و پایدار است.انسان بودن‏ یعنی دریافت شهودی داشتن از این حقیقت‏ و هریک از 124 هزار پیامبری که خداوند فرستاده است؛حامل این حقیقت- که در واقع‏ جوهر پیام او[-خداوند]راتشکیل می ‏دهد- بوده‏اند.توحید صرف‏ نظر از جهان،انسان‏ یا هر چیز دیگر،بیانگر ذات حق است.اما با توجه به اینکه ما موجوداتی انسانی هستیم‏ و جهانی داریم،سنت اسلام حقیقت دیگری‏ را درنظرمی ‏گیرد و آن،وضعیت انسانی است. سنت اسلام این وضعیت انسانی را در دو واژه‏ «نسیان»و«غفلت»به ‏طور خلاصه بیان‏ می ‏کند.گرچه افراد در باطن خود دریافتی‏ شهودی از توحید دارند[با این حال‏]،لزوما نمی‏توانند آن را در ذهن خود مجسم کنند(آن‏ را با ذهن خود دریابند).هم چنین آنها نخواهند توانست توحید را از قوه به فعل درآورند یا به‏ زبان بیاورند و تحقق بخشند.آنها در این راستا محتاج کمک پیامبرانند.این دیدگاه از طریق‏ نبوت(دومین اصل از اصول دین)از بی ‏زمانی‏ به زمانبندی،از اطلاق به امکان و از خدا به‏ تاریخ وارد می‏شود.

«یادآوری»الوهیتی که خداوند به‏ مردم داده است،نخستین کارکرد انبیا به شمار می‏ رود.قرآن هنگامی که از این‏ «یادآوری ‏کننده»سخن می ‏گوید،واژه«ذکر» و مشتقات آن(ذکری،تذکیر،تذکره) را به کار می ‏برد.افزون بر این،پاسخ انسان را به‏ این«یادآوری‏ کننده»با همین واژه توصیف‏ می ‏کند.«یادآوری ‏کنند ه‏ای»که از جانب خدا و به وسیله انبیاء می ‏آید،سبب«یادآوری»از سوی انسان می ‏شود.به کار بردن یک واژه برای حرکتی دو سویه‏ -از خدا به انسان و از انسان به خدا-نمونه بارز دیدگاه توحید مدارانه قرآن است.در واقع،تنها یک نیروی محرک وجود دارد(حتی اگر این‏ نیرو برای ما به صورت دو قوه متفاوت در نظر آید) و این نیرو فعل خداست که در خیر، حقیقت و جمال متجلی می‏ شود.گذشته از این،قرآن نیز آشکارا بیان می‏ کند که«ذکر» -پاسخ انسان به مذکر-صرفا به معنای تصدیق‏ حقیقت توحید نیست؛خود این واژه نیز به‏ معنای«یادآور شدن»است.از جانب انسان، ذکر،هم آگاهی از خدا و هم بیان این آگاهی با زبان-خواه با تکلم و خواه با سکوت-است.اگر«تذکر»اولین کارکرد انبیاء باشد،دومین‏ کارکرد،تدوین تعالیمی است که به مردم این‏ امکان را بدهد تا به گونه‏ ای زندگی کنند که‏ خدا از آنها راضی باشد.قرآن این تعالیم را هدایت(هُدی)می‏نامد. پیروی از انبیاء همان یادآوری خدا در نظر، عمل و کلام است.بنابراین،ذکر عبارت است از اینکه انسان در هر زمان،هر جا و مشغول انجام‏ هر کاری که هست،همواره یاد خدا باشد.

تعبیر ابن عربی از این مسئله چنین است: «الحضور مع المذکور».اگر ما در نظر،عمل یا کلام خود از یاد خدا غافل شویم،آن‏طور که بایسته و شایسته است‏ او را یاد نکرده ‏ایم.قرآن و سنّت،معانی عملی‏ ذکر را در واژه«عبادت»(به معنای پرستش، خدمت و بندگی)جمع ‏بندی کرده ‏اند.عبادت‏ مهم‏ترین تکلیف انسان است.خداوند در قرآن می‏فرماید:«و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون1».به عبارت دیگر،خداوند انسان‏ها را آفرید تا به یاد او باشند و خود را با حقیقتش‏ هماهنگ سازند.آنها این کار را تنها از طریق‏ فهم،ایمان،کلام و کردار درست می‏توانند انجام دهند.ملاک«درستی»نیز میزان فهم، عمل ووجود فرد در محضر خداست.در محضر خدا بودن دقیقا همان«ذکر اللّه»است.

دین اسلام دواصل دارد2؛پس از توحید و نبوت،معاد است که عموما با مرگ و رستاخیز از آن بحث می‏شود.با توجه به اینکه مرگ‏ سرانجام دامان همه را خواهد گرفت و به ناچار همه در پیشگاه خداوند حاضر خواهند شد، معاد را عمدتا«بازگشت اجباری»خوانده اند. اما متکلمان،فلاسفه و معنویت ‏آموزان بیشتر بر«بازگشت اختیاری»تأکید دارند.مراد از بازگشت اختیاری آن است که شرایط وجود ما مستلزم آن باشد که آزادانه و بی‏ درنگ بخواهیم به سوی خدا رجعت کنیم. این شرایط وجودی را خود حقیقت تعیین و تعریف می‏ کند.این حقیقت اولا و بالذات‏ خداست و ثانیا و بالعرض جهان و انسان است؛ البته جهان و انسانی که حقیقت خداوند را بر می‏ نمایانند.برای آنها که چشم بصیرت‏ دارند،هستی و صورت انسان،با همان طبیعت‏ اصیل و همان بُعد وجودی خود،به خدا اشاره‏ دارند و از طرفی تکرار نبوّت‏ها و سلسله انبیا، هر عذر و بهانه‏ای را برای عدم رؤیت و فراموشی‏ از میان می‏برد.به ‏طور خلاصه،در اسلام مراد از وضعیت‏ انسان آن است که شناخت صحیح از جهان‏ و نفس انسان،مستلزم بازگشت آزادانه و مختارانه(موت اختیاری)به خداست.ما با یادآوری خداوند در هر مرتبه از وجود مان به‏ سوی او باز می‏گردیم.ذکر خدا بدین معناست که توحید و اطلاق‏ خداوند و حقیقت نا کرانمند را محور تفکر، گفتار و عمل خود قرار دهیم.ما این کار را با«عبادت»که پاسخی مناسب‏ به توحید و نبوت است،انجام می‏دهیم.از این روست که قرآن،عبادت و توحید را دوبُعد اصلی هر سنت اصیل و معتبر می‏داند.خداوند در قرآن می‏فرماید:«و ما هیچ رسولی را به‏ رسالت نفرستادیم جز آنکه به او وحی کردیم‏ که به جز من خدایی نیست.تنها مرا به یکتایی‏ بپرستید و بس‏3».

 

کتاب نفس

 

در خصوص طرق گوناگون ذکر گفتن‏ -نه تنها در میان صوفیه بلکه در میان عامّه‏ مسلمانان- مطلب بسیار است.اما هدف من‏ در اینجا بازخوانی تعالیم اساسی اسلام در مورد هستی و نفس است.با این کار نه تنها خواهم‏ گفت که چرا ذکر عملی متأملانه،ثمر بخش و سودمند است بلکه بیان خواهم کرد که چرا در واقع و نفس الامر،ما کار دیگری به جز ذکر نمی‏توانیم انجام دهیم.با یک تحلیل دقیق‏ متوجه می‏شویم که ذکر،کار خود خداست و در امتداد او کار خلق است.به رغم اینکه این‏ مسئله را می ‏فهیم،در عین حال قادر به درک‏ وضعیت انسانی خود نیستیم یا نمی‏توانیم‏ ضمن برخورداری از آن بهره ‏مندش باشیم. عدم بهره ‏مندی از مزایای ذکر،جهان را برای‏ ما زشت و نفرت‏انگیز خواهد کرد.هنگام‏ رجعت اجباری‏ مان به سوی خدا-آن زمان که‏ سرانجام با اطمینان کامل درمی ‏یابیم که جز ذکر و یاد خدا کاری نمی ‏توانیم بکنیم- طعم‏ میوه آن زشتی و نفرت را خواهیم چشید.هرکس که با قرآن آشنا باشد می‏داند که این‏ کتاب با تفصیل و توضیح اسماء و اعمال خدا، از او سخن می‏گوید و در این فرایند،آن‏چنان‏ خارق العاده پیش می ‏رود تا ثابت و تأکید کند که این کتاب وحی و کلام خداست و بیان‏ می‏ کند که وحی به تمام انبیاء چیزی نیست‏ مگر کلام خدا و خدا با انبیاء صحبت می‏کند تا ماهیت اشیاء را آشکار کند و پاسخ مناسب‏ انسان را توضیح دهد.به علاوه این کتاب مکرراَ به ما می‏گوید که خدا جهان را با کلامش‏ آفرید.درست همان‏گونه که قرآن و سایر متون مقدس،مجموعه‏ای از آیات الهی‏اند، کل هستی نیز مجموعه گسترده‏ای از آیات‏ خداست.در واقع،خدا با نزول سه کتاب هستی‏ را آفرید؛عالم،نفس انسان و کتاب؛و در هریک‏ آیاتش را نازل نمود و کلامش را در آن نگاشت.

زمانی که درمی‏یابیم کلام،حقیقت را تشکیل می‏دهد،خواهیم دید که وظیفه انسان‏ همانا خواندن و فهمیدن آن چیزی است که‏ نگاشته شده است.اینجاست که می ‏توانیم از دستورات و تعالیمی که در متن کتاب،عالم و نفس عرضه شده پیروی کنیم.تفسیر قرآن-که مبنا و ثمره تمام علوم‏ اسلامی است-همواره در بردارنده تفسیر همزمان عالم و نفس است.هر مسلمان با پذیرش قرآن به مثابه کلام خدا،مسئولیت‏ فهم معنای این کلام را نیز پذیرفته است.ثمره‏ این فهم به خود نفس باز می‏گردد.هر نفسی‏ تنها به متن خود-قرآن-بلکه به دوکتاب‏ دیگر یعنی عالم و نفس نیز پاسخ می‏دهد و نظر به اینکه این،خود نفس است که می ‏خواند و می‏ فهمد،کتاب نفس نقش بسیار مهمی در تعیین سرنوشت ما دارد.این مسئله به خوبی توضیح می‏دهد که چرا قرآن در بیان وقایع روز قیامت به ما می‏گوید که در آن روز به هر انسانی گفته می‏شود که‏ «خود کتاب اعمالت را بخوان که تو تنها برای‏ حساب خویش کافی هستی‏4».

پس هسته اصلی معرفت عبارت است از خواندن و شناخت نفس خویشتن.سراسر مسیر بازگشت آزادانه و اختیاری به سوی خدا عبارت است از آموختن نحوه تفسیر نفس از طریق فهم حکمت موجود در وحی و هستی. این بازگشت در روز رستاخیز به ثمر خواهد نشست.آنچه ما به مثابه انسان باید خواهان‏ دانستن آن باشیم،این است که اکنون چه‏ هستیم و زمانی که به ملاقات پروردگار نایل‏ می ‏شویم چه خواهیم بود.تمام علم باید در خدمت هدف این معرفت باشد.به گفته‏ مولوی:

جان جمله علم ‏ها این است این/ که بدانی‏ من کیم در یوم دین‏5

فرد برای اینکه بداند اکنون کیست و فردا چه‏ کسی خواهد شد،باید از رابطه ‏اش با خدا آگاه‏ شود؛خدایی  که انسان را بر صورت خویش‏ آفریده است.پُر واضح است که کلام خدا عالم‏ را آفرید و در کتب مقدسش نزول کرد.همین‏ کلام است که ویژگی متمایز انسان به شمار می‏رود؛انسانی که بر صورت خدا آفریده شده. کلام مذکور در سخن مذِّکر به صورت هدایت‏ و نماز تجلی می‏کند و از این طریق است که‏ انسان می‏تواند خاستگاه‏ اش را به یاد آورد و عزم رجعت کند. به علاوه،همین کلام است‏ که در روز قیامت به صراحت در کتاب نفس‏ نگاشته می‏شود.بنابراین،وضعیت انسان‏ مستلزم دانستن این نکته است که هرآنچه‏ را ما ادراک می‏ کنیم،به زبان می ‏آوریم،انجام‏ می ‏دهیم و مجسَّم می ‏کنیم،در نفس ما ثبت و ضبط می‏ شود.

 

نَفََس الرحمن

 

ابن عربی که اشتهار به کم ‏گویی هم ندارد، کلام خدا و کلام ماسوی را به تفصیل و در هرامکانی که انسان در مقام عمل واجد است، توضیح می ‏دهد.او در بحث از معانی‏ خلقت جهان توسط  کلام خدا، کراراَ اصطلاح‏ «نفس الرحمن»- که از یک حدیث نبوی اخذ کرده- را شرح و بسط می ‏دهد.به گفته قرآن، خداوند به مثابه«الرحمن» برعرش نشسته‏ است.عرش عموماَ دورترین(خارجی‏ترین) نقطه در نظر گرفته می‏شود که تمام عالم را گستره نا زمانمند و نا کرانمندش دربرگرفته‏ است.«شاه بر عرش تکیه زده است»؛چرا که او شاه است و عالم قلمروی پادشاهی‏اش به شمار می‏رود.او به مثابه«الرحمن»بر عرش نشسته‏ است چرا که لطف الهی- که هدیه خیر،جمال‏ و حقیقت است- ماهیت اصلی و بنیادین عالم‏ را تعیین می‏کند.

پیامبر اسلام(ص)فرمود روی عرش خدا این‏چنین نوشته شده است:«لطف من بر قهر من سبقت دارد».افزون براین، در عالم صغیر انسان،عرش خدا قلب(دل)است.در نتیجه‏ درست همان‏طور که در عالم کبیر غیر از خدا چیزی در ورای عرش نیست،در عالم صغیر نیز در عرش خدا(دل)چیزی جز خدا وجود ندارد.

زمانی که«الرحمن»سخن می‏گوید،در واقع‏ کلامش را در نفسش جاری می‏کند(تعیُّن‏ می‏بخشد)،درست همان‏گونه که ما از طریق‏ جاری ساختن کلمات در نفسمان سخن‏ می‏گوییم؛در نتیجه نفس الرحمن جوهر بنیادین عالم است.این همان صفحه‏ای است‏ که خداوند کتاب عالم را بر آن می‏نگارد.کلمات الهی ‏ای که در نفس الرحمن ظهور می‏ کنند،پیش‏تر در باب اشتقاق واژه کلام‏ مورد بحث قرار گرفته ‏اند.ریشه این کلام، کلِم است که در فرهنگ‏های لغت عربی به‏ جرح تعریف می ‏شود که به معنای بریدن یا مجروح کردن با سلاح است.جرح نیز به نوبه‏ خود عمدتاَ با معنای تأثیر(اثر کردن) توضیح‏ داده می ‏شود.

ابن عربی با ابتنای بحث خود بر این تعاریف معمول،توضیح می ‏دهد که کلام‏ خدا بر نفس نامتعیَّن و نا متشخص الهی تأثیر می‏ کند.هریک از این اثرات یک کلمه است؛ یعنی در واقع یک تعیُّن یا تشخصی است در وجود یکپارچه و کلی. خود نفس هیچ گاه‏ آلوده کلامی که بیان می ‏کند نمی ‏شود؛درست‏ همان ‏گونه که نفس ما به هیچ وجه تحت تاثیر کلامی که به زبان می ‏آوریم قرار نمی ‏گیرد.خداوند در اکنونیّت ازلی کلمه‏ای می ‏گوید؛ این کلمه همان فرمان«کن»(باش)است. این کلمه سبب ظهور سلسله ازلی و ابدی‏ کلمات و عواملی می‏شود که در دو قلمروی‏ ماده و معنا پدیدار می‏ شوند.همین کلمه کن‏ است که هستی می‏ بخشد.بنابراین،تمام‏ اشیا تلویحاَ در این کلمه نهفته ‏اند.خداوند این کلمه را به سوی هر چیزی که بخواهد آن‏ چیز هستی یابد،هدایت می ‏کند؛همان‏گونه‏ که در قرآن آمده است«همانا سخن ما درباره‏ چیزی که وجودش را اراده کنیم این است که‏ به او می‏گوییم باش پس می‏شود6»،اشیایی‏ که طرف صحبت خدا قرار نمی‏ گیرند،به‏ گفته ابن عربی در«عدم»باقی می ‏مانند.این‏ بدان معناست که آنها فی ‏نفسه هیچند اما در عین حال برای خدا مجهول نیستند.به تعبیر دیگر،خداوند بر عدم نیز علم دارد.خداوند به‏ همه اشیاء و اعیان علم دارد اما آنها پیش از آنکه‏ او به آنها فرمان وجود بدهد،هیچ گونه وجودی‏ از خود ندارند.در این لحظه آنها در نفس او[-خدا]پدیدار می‏ شوند.وجود آنها متعلق به خودشان نیست‏ بلکه به نفس الوهی تعلق دارد؛نفسی که‏ آنها در آن دمیده شده و به بیان در می‏ آیند. ابن عربی چنین می ‏نویسد:«هیچ چیز در عالم‏ پدیدار نمی ‏شود مگر از صفت کلام؛بدین نحو که نفس الرحمن به یکی از اعیان رو می ‏کند و آنگاه شخصیتی که او مراد کرده در نفس‏ پدیدار می ‏شود7».نظر به اینکه مخلوقات چیزی جز کلام خدا نیستند،علم ما به اشیاء نیز علم به کلمات الهی‏ است.به گفته ابن عربی وجود موجود مخلوق، ریشه و خاستگاهی غیر از صفت کلام خدا ندارد چرا که موجود مخلوق،جز کلام خدا چیزی درباره او نمی‏ داند و این کلام همانی‏ است که موجود می‏ شنود8.اگر مخلوقات‏ چیزی جز کلام خدا نمی‏ دانند،این از آن روست که چیزی دیگری برای دانست وجود ندارد.کلامی که آنها می ‏دانند کلامی است‏ که به آنها و به دیگران گفته می ‏شود؛کن! این کلام همواره و منحصراَ از آنِ خداست.به‏ همین سبب،ابن عربی می‏تواند چنین بنویسد که صفت حقیقی خلق،سکوت است؛درست‏ همان‏گونه که صفت حقیقی حق،کلام است.زمانی که کلام را به خلق منسوب می ‏کنیم، این تا آنجا که مقدور است که خداوند آن را ارزانی‏ داشته است؛درست مانند این که زمانی که‏ موجود را به خلقت منسوب می ‏کنیم،این تا آنجا مقدور است که خدا به آن مخلوق گفته‏ است کن.

ابن عربی چنین می ‏نویسد:«خداوند می‏فرماید...و موجودی نیست جز آنکه ذکرش‏ تسبیح و ستایش حضرت اوست...9».به‏ اعتقاد ما موجودی در هستی نیست که ساکت‏ باشد بلکه برعکس،همه موجودات در حال‏ تسبیح خدایند.به همین ‏سان معتقدیم که هیچ موجودی در هستی نیست که از حیث عینش سخن بگوید بلکه هر عینی غیر از خدا ساکت است.با توجه‏ به اینکه تمام موجودات جایگاه ظهور و تجلی‏ خدایند،کلام به خدای متجلی تعلق دارد10.ابن عربی در جای دیگری مطلب خود را به‏ تفصیل بیان کرده است؛«بنده خاموش است‏ و دائما در هر حالتی-چه ایستاده و نشسته، چه در حال حرکت و سکون-مستمع کلام‏ حق است.این از آن روست که خداوند به او جواز استماع کلام حق را داده  است.بنده در هر حالت و کسوتی که به وجود آید،همواره‏ در حال استماع امر حق به واسطه تکوین‏ است.نه بنده و نه هستی هیچ یک حتی برای‏ لحظه‏ای از امر حق به تکوین خالی نیستند. از این لحاظ او هرگز از شنیدن باز نمی‏ایستد؛ بنابراین،هیچ‏گاه نمی‏تواند ساکت و خاموش‏ باشد.بنده قادر نیست با خدا هم کلام شود؛ بنابراین زمانی که می‏شنویم بنده‏ای سخن‏ می‏گوید،این از حیث تکوین حق در اوست‏ وگرنه بنده در اصل خاموش و ساکت نزد خداوند متعال ایستاده است.بدین ترتیب‏ هیچ چیز جز تکوین حق شنیده نمی‏شود و این معرفتی است که جز اهل شهود را راهی‏ بدان نیست‏11.

به ‏طور خلاصه خداوند از طریق تمام‏ مخلوقات ‏اش سخن می‏گوید.موجودات به‏ مثابه سخنگو،یا نشانه‏هایی هستند که به اسماء و صفات  خدا صدا می‏بخشند. آنها کلماتی‏ اند که در نفس الرحمن جاری‏ می ‏شوند.آنها درسه کتاب عالم،نفس و وحی‏ ظهور می ‏یابند.

 

پی‏نوشت‏ها

(1)-ذاریات/56.

(2)-برای آگاهی تفصیلی در باب 3 اصل از اصول دین و نقش آنها در شکل ‏گیری جهان‏بینی اسلامی،نگاه کنید

به:

The Vision of Islam,St.paul:paragon .264-House,1994,pp:35

(3)-انبیا،25.

(4)-اسراء،14.

(5)-مثنوی،تصحیح نیکلسون،دفتر 4،بیت 2654.

(6)-نحل،40.

(7)-ابن عربی،فتوحات مکیه(4 جلدی)،ج 2،ص 181، س 12.

(8)-همان،ج 2،ص 352،س 14.

(9)-اسراء،46.

(10)-فتوحات مکیه،ج 2،ص 77،س 13.

(11)-همان،ج 3،ص 218،س 30.

خرد نامه شماره 22


  
  
<   <<   6   7   8   9   10   >>   >